انتهای بیراهه

√ هوا خیلی بد داره گرم میشه خدا بدادمون برسه از آتیش تابستون ، از دیروز کلافه شدم از گرما ، بعدم اصن هیچ امید به زندگی ندارم چن وقته حس میکنم هیشکی دوسم نداره البته غیر از یه رفتار محبت آمیز امروز ،هعی روزگار ...

قطعه ی ادبی :شادی پرنده ای بود که پرید خاک بر سرش این همه دستیش کرده بودیم 

چن وقته خیلیا میگن چرا دیگه از یاسمین بچه ی داداشم نمینویسم ، خب ماشالا به جونش بسکه شیطون شده خب نمیذاره یه سوژه ی درست ازش در ذهن بسپارم :دی چند روز پیش بسکه شیطونی میکرد یهو دیدم با بابام تو حیاط آروم یکاری میکنن ، وا تعجبا بود ، دیگه دیدم اومدن نشستن تو هال و خب تعجب کردم چیطو نشسته این بچه ، هیچی دیگه انقد بابامو کلافه کرده بود که بابام یه سوسک دیده بود نشونش داده بود اونم سرگرم شد یه یه ساعتی به سوسک بازی بحمداله  بچمون به اشتباه دختر شد باید پسر میبود ؛) اینم عکسش :دی فقط امیدوار بودم دسو پاشو نشکسته باشه بیچاره ؛)

دیروزم باهم رفتیم بیرون که خب نگم بهتره که من دیگه دستمو داغ کردم با اینا جایی برم :پی

 

√ دشوارترین شکنجه این بود

 که ما

 یک به یک

 به درون خویش

 تبعید شدیم ...

 

 "شفیعی کدکنی"

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:1توسط ..ف@طمه| |

وقتی مستانه ی قشنگم این پی امو میفرسته و من پر از حسای خوب میشم...

" این جمله برای پست وبلاگ تو عالیه، حتی میتونم عکس یه دختر رو تجسم کنم که موهای قهوه ای روشن داره و سرش پایینه و موهاش از یه طرف ریخته تو صورتش ^_^ "

 

 

وقتی‌ خدا می‌خواست تو را بسازد،

چه حال خوشی‌ داشت،

چه حوصله‌ای‌!

اين موها، اين چشم‌ها...

خودت می‌فهمی‌؟

من همه اين‌ها را دوست دارم...

  "عباس معروفی"

 

عکس از اینستا[-mozhiman-]

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۶ساعت 22:43توسط ..ف@طمه| |

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست ...

 "احمد شاملو"

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 21:50توسط ..ف@طمه| |

√ مسول خدمات ادارمون یه پسر خیلی خوبیه و خب از همون اولش بهم گفتن هر کاری داشتین این اند مرامه بهش بگین ،دیگه منم ولش نکردم هرکاری دارم زود زنگ میزنم و کچلش میکنم تا کارمونو انجام بده دیگه باهم خوب شدیم ، بیچاره تا میاد پایین تو اتاق تجهیزاتشون من از اینور سالن میگم آقاااای ب بیااااا مسولمون از اونطرف میگه آقای ب کاااام هیرررر :))) خلاصه اولا تا میدیدم میگفت سلام خانم الف و میرفت بعد رابطه ها که بیشتر شد میگفت سلام الف فامیلیمو فقط میگفت بعد الان از دیروز جای هرچی میاد رد شه واسه بار اول که میگه سلام الف واسه بارای دوم سومم میگفت مخلصیم:))))))

بعد چن وقته مایع دسشویمون تموم شده بود انقد بهش زنگ زدمو هرچی میومد میگفتم سلام مایع نخریدین آخر:@ اونم میگفت والا مرکز نمیده بوجه نداریم:|  حالا ما یه سرویس داریم که به سالن ما نزدیکه اونم تو نمازخونس همه ی اداره استفاده میکننا نمیدونم چرا اینجور میکرد ، دیگه دیروز بهش زنگ زدم گفتم مایع باز گفت نداریم گفتم بااااشه پس من به بچه ها میگم برن سرویس بهداشتیای طبقات بالا اینو گفتمو گوشیو گذاشتم ، نیم ساعت بعدش توی اتاق بچه ها بودم صدام کردن رفتم دیدیم مایع واسمون خریده داده بیارن میگه اقای ب گفته واستون بیارم  و انقد اون لحظه از تهدیدی که کرده بودم خوشال شدم که حد نداشت: دی ی ی فک کنم منبعد از در تهدید وارد شم حس خوبیه:D

ما خودمون تجهیزات از مرکز میگیریم فقط انگار این مایع از اونا بود که اینطور پدرمونو در آورد با همه ی مرامش نمیداد چش سفید ، و خب خداروشکر تجهیزات کلمون دس اینا نبود وگرنه من پیروکور بودم تو همین یکی دوماه ، همین مایعم چنتا دبه ی بزرگ داشتیما اومدیم اینجا دادیم مرکز رفت گفتیم اینجا دیگه محیاست همه چی زهی خیال باطل:B

 

√ و الان بعد استفاده از چند نوع کرمو صابونو محلول صورتم از وجود جوش مبرا نشد که نشد کصافط، و خب فهمیدم مسلما هورمونیه و منم حوصله ندارم برم دکتر:(( اندازه ی یه گردالی رو لپ سمت راستمه که خوب نمیشه :((

 

√ هوا خعلی ناجوانمردانه دونفرس :(((

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 14:46توسط ..ف@طمه| |

ابری نیست

 بادی نیست

می نشینم لب حوض

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

پرم از سایه برگی در آب

چه درونم تنهاست...

 

  "سهراب سپهری"

 

 

این عکسو سارا  که وبشم یادم نیست:(  تو اینستا واسم فرستاد خیلی دوسش دارم ، همون موقه هم این شعرو در خورش دیدم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:33توسط ..ف@طمه| |

√ امروز که همه ی بچه ها بودن پاشدیم رفتیم اول یه سر پیش رئیس همین اداره ی خودمون(انگار ملک_ بابامه:))عید دیدنی ، که خب چون بیست سی تا دختر چادری بودیم همه تا جایی که در تیرسشون بود با تعجب نگامون میکردن چون جلو آسانسورارو احاطه کرده بودیم بریم طبقه ی چهارم، انقد این مرد گوگولیو مهربونو دوس داشتنیه که حد نداره:)

یه با تو راهرو جلو نمازخونه دیدمش سلام و احوالپرسی کردم گفت التماس دعا گفتم محتاجم والا ، چند لحظه بعدش باز دیدمش سلام کردم ، بازم چند لحظه بعدترش داشتم در اتاقمو باز میکردم از کنارم رد شد دیگه نمیدونستم چی بگم گفتم بفرمایید داخل:))))

بعدم همگی پاشدیم با جعبه ی شکلات:دی با ماشین رفتیم مرکز سروقت رئیسای اصلیمون، پیش سه تا معاونامون رفتیم که یکیشونم مشاور رئیس کلمونه ، خیلی باهامون حرف زدن در مورد وضعیتمون و گفتن تمام مدارکش هست که ما پیگیریم واسه شما ولی از تهران باید اوکی بشه که یکیشون میگفت اونم معجزس :| 

امیدوارم امسال یکاری برامون بکنن :(

 

√ از یه چی غمگینو ناراحتم ولی درست نمیدونم از چی ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 18:42توسط ..ف@طمه| |

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:43توسط ..ف@طمه| |

 

يادش به خير ,

گرچه دلم نيست شاد از او  ...

"شهريار"

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 14:40توسط ..ف@طمه| |

چقد داشتن کانال خوبه هی میخوای فک بزنی  بازم کانالمو ذکر میکنم ،خب ندید بدید بازی در میارم چه عیبی داره :دی 

 

 

از ماجراهای منو خدماتیمون اینو جا انداختم ، اینو میگم بعد سعی میکنم دیگه خیلی ازش حرف نزنم والا فرداست بیام بگم یا عاشقم شده یا عاشقش شدم:دی ی ی

وقتی میاد تو اتاقم بعد میخواد بره ،انگار من بقعه ی متبرکم عقب عقب میره تا از دید دور شه نبینمشو بره :)))) اصن بهم پشت نمیکنه  حاجتم میدم نذرم کنید :دی فعلا اولیش خونه میخوام تا بعد ببینم دیگه چی احتیاج دارم :)) نخند حاجت داری نذرتو ادا کن یکی خندید مارمولک شد خود دانید از من گفتن بود ^_^

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:9توسط ..ف@طمه| |

√  خیلی خوبه که خدا بارونو حس خوبه زیر بارونو تو وجود آدم نهادینه کرد امروزم دوازده زدم بیرون از سر کار و تو بارون دو ساعت راه رفتم و خرید کردم ، والا کاش جامون عوض نشده بود ، اومدیم مرکز شهر وسط مرکز خرید و خب به شخصه من خودمو خفه کردم بسکه سرکردم تو همه ی مغازه ها و هی چرتو پرت خریدم ، خیلی چیزی تو حسابم نمونده ولی با اعتماد بنفس هی خرج الکی میکنم :دی ولی خب راه رفتن تو بارون واقعا حسیه که قابل وصف نیست ، لحظه هاییم که تو حافظم همین حسو دارم :)

امروزم بسکه این خدماتیمون اومد بهم سر زد میخواستم کلشو بکنم ، حالا نمیدونم چون من پایین تنها بودم حواسش بهم بود یا یه اتاق کنارمون دارن تجهیزاتشون توشه هی میومد وسیله میبرد ، عین سنجدم میپرید وسط میگفت سلاااااام خانم الف:))) خسته نباشی،و یکم حرف میزدو میرفت ، بعد جدیدنم فهمید ما به عنوان کارمندای نخودی هستیم اونجا ، همون روز که انقدر ناراحت شد حد نداشت ، یعنی اولش فک میکرد بچه ها نخودین من و مسولمون رسمی هستیم دیگه وقتی گفتم منم جز نخودیام کپ کرد اصن تا یه ساعت هنگ بود :))اصن از حالش نگم بهتره ؛) از بعدشم هروقت میبینتم میگه اخی حیف بعد سرشو با غصه میندازه پایین تکه کلامش تش بگیره هست میگه و میره:دی خلاصه امروز دیگه خودشم خندش گرفت گفت نگی این خل شده همش پایینه ها باور کن هی میام تجهیزات ببرم 

اینروزا نمیدونم چرا حوصله ی هیچکسو ندارم ، شاید خیلی وقته این حسو دارم ولی الان حادتر شده ،یعنی حوصله ی دوستای صمیمیمم ندارم و چن وقته چنتاشون خیلی بهم میگن بی معرفت بیا خونمون خب و من همش میگم باشه و نمیرم، واقعا هم بهشون حق میدم شاید ماههاست یا شایدم یکیشونه یکی دوساله میخوام برم خونش ولی پام جلو نمیره ، دوستیم هست که واقعا دوسش دارم ، یعنی جز یکی از دوستام که زیاد پیشش میرم دیگه پیش هیچکس دیگه نمیتونم برم و این خیلی غم انگیزه ...

خیلی اینروزا واسه دوستام یا حتی فامیل بیمعرفت شدم خودمم ناراحت میشم ولی خب چیکار کنم دست خودم نیست،

 

بالخره کانال زدم نمیدونم نگهش میدارم یا فقط بشه واسم یه تجربه و زود پاکش کنم ؛)

بچه ها کانالم ، کانالم بچه ها

@

 

√  آمدی 

درست مثل باران!

غافلگیرم کردی

درست مثل شعر!

در دلم نشستی

درست مثل عشق!

و به من

جانی تازه بخشیدی

درست مثل جوانی ...

 

"محمدرضا عبدالملکیان"

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:39توسط ..ف@طمه| |

امروز روز اول کاریم بودو ،هرچی همه جا تو نت میخوندم آهو فغان میکردن من خیلی خوشالو آروم بودم که شنبه ی اول ۹۶ شرو شد  امروز خودم تنها بودم سر کار و میتونستم تا چهاردهم نرم ولی روزی سه چهار ساعت میرم کارامو انجام بدم بعد راحتر باشم ،شایدم چند روزش نرفتم نمیدونم، قبلا ما از این قرطی بازیا نداشتیم درای اتاقامونو پلمپ کنن خودمون همه چیو چک میکردیم قفل میکردیم، یا قبلنم که تو مرکز بودیم شاید بوده ولی ما چهاردهم میرفتیم باز بود دیگه ،صبی که رفتم دیدم همه پلمپه دیگه رفتم به یکی از خدماتیا گفتم چیکار کنم برم دنبال حفازتیامون بیان باز کنن ؟! گفت نه بابا باز کن ولی کاغذشو نگهدار، دیگه منم باز کردم رفتم سروقت گلدونای بی مادرم که یه هفته ولشون کرده بودم و عذر تقصیر ازشون خواستم :دی دیگه نشستم بکار ولی انقد نگران بودم که اشتباه کردم من که اخلاق این حفازتیامونو میدونم چرا خودم درو باز کردم و منتظر بودم هر آن خراب شن رو سرم که چرا خودت باز کردی ولی خداروشکر بخیر گذشت، دیگه با آرامش کارامو کردم ،ساعت دوازدهم در جلنگ جلنگ بارون زدم بیرون و راه رفتم و خعلی خوش گذشت یکمم موش آب کشیده شدم، یجا دیگه منتظر اتوبوس بودم یخخخ زدم از سرما اونورم بدمسیر بود مجبور بودم بشینم تا بیاد اتوبوس، صب یکی از مسولای اونجا اومده بود میگفت بد نباشه تو تنها اومدی سر کار ،گفتم حالا نخواستمم دیگه نمیام میخوابم :دی فک کنم تو دلش گفت وا چه خوشالن اینا :پی

سر صبم زنگ زدم کارش داشتم جای اینکه بگم عیدت مبارک گفتم عیدت بخیر :))) خودمم غش کردم از خنده همون اول صبشم با خل بازیم شادش کردم ، بسکه همیشه میگفتم سلام صب بخیر و زود کارمو میگفتمو اونم میگفت بااااااشه الان ،

پارسال ،یعنی تا همین چند روز قبل با تموم احساس یا دلبستگی یا هرچی از دوتا چیزی که تو زندگیم دوسشون داشتم دست کشیدم ، نمیدونم اینا نشونه ی اینه که من خیلی بزرگ شدم عاقل شدم یا چی !!! 

 

دو روز رفتم پیش دوستم باهم مجردی زندگی کردیم خعلی خوب بود و من الان دوس دارم فقط مستقل زندگی کنم ، خب چرا جور نمیشه :(( تا کی تنگ مامان بابا باید چسبید عاخه :@

با اینکه اینجا دیگه خیلی کسی نمیاد ولی نمیدونم چرا دوس دارم همش حرف بزنم :دی

 

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:46توسط ..ف@طمه| |

به خدا خواهم گفت :

جای باران بهار

دلمان تشنه احساس شده؛

عشق ببار...

 

 

"هورا حیدریان"

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 12:36توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi