انتهای بیراهه

ترک کردنت اجبار است
درست مثل روستایی
که افتاده است
پشت سد ...

 

"رضا محبی راد"

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۵ساعت 20:24توسط ..ف@طمه| |

 دیروز بیرون بودیم یهو تو یه ویترینی یه عروسک زرافه دیدم ، دیگه با شتاب تغییر سمت دادم بطرف مغازو دوستامم پشت سرم ، رفتم حالا نوشته بود هم دست نزنید برش داشتم بهش ابراز محبت کردم ، اونوقت گفتم چند ?!گفت 48تومن ،که دیگه با تموم علاقم گفتم بچه انقد پول دور نریز و همین که داشتم میومدم بیرون با اندوه دیدم یه سایز کوچیکترشم هست 28 تومن ، بعد گفت یه سایز بزگترشم هست 68تومن ، اونوقت دیگه سه سایزشم که دیدم دلم راضی نمیشه مثلا برم یکیشو بخرم آروم شم ، اونوقت 150 هم نمیتونم بدم واسه سه تاش می من چقد حقوق میگیرم واسه عروسک انقد بدم عاخه  بعد دیشب همش خوابشونو میدیدم ، خواب میدیدم رفتم با کلی تخفیف خریدم ولی مفتول چیه تو گردنش در اومده گردنش افتاده  هیچی دیگه تا خود صب خوابشونو میدیدم ، میدونید خیلی شیکن بعد حالا هی دارم میگم اینا خودشون دکوراسیون هستن برم بخرم بلکم کائنات بهشون بربخوره یه خونه بذارن تو اقبالم بوسونم تا برم بچینم توش :)))))) تا این حد خوشحال:دی

 سه تاش باهم میشه مثلا دوتا عجیج با بچشون یا یه گله زرافه انقد قشنگ میشه :(((((

 

 

 ظهری با دوستم رفتیم بسنی بخریم ، همیشه شاتوتی میخریم ، اونوقت امروز دیدم یه ماست بستنی بر داشت گفت این چیه ، گفتم خب بیا این سری از این بخوریم, اقا یک حال بهم زنی بود همین یه مزه ای که کردم دیدم مزه ی ....استغفراله :دی انداختیمش دور یکیشم باز نکرده بودیم رفتیم پسش دادیم دوتا شاتوتی خودمونو خریدیم نشستیم مث بچه ی آدم خوردیم  به فروشنده میگم اه اه این چی بود توصیه میکنم دیگه از این نیارید ، میگه خانم ما فروش ماست بستنیمون از اون که دستته چند برابره :| یعنی خوردن اینم ژسته روشنفکری داره عایا :دی 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 20:39توسط ..ف@طمه| |

چند روزه هوای شیراز به طرز زیبایی دو نفرس و خب خیلی حسو حال خوبیه ابرو نم بارون ب ب، این چند روز بسکی هوا خوبه به شادی میام خونه تا عصر میخوابم بعدشم نتم یا تیوی ، بعد همش میگفتم به خودم چه جالبه من تو این حالو هوای قشنگ دلتنگ نشدم عجیبا غریبا، خب میدونید که هوای ابری یه نمه غم انگیزم هست ، انقد این چند روزه گفتم که آخر این غروبه قشنگه به شدت دونفره دلتنگ شدم 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۵ساعت 19:27توسط ..ف@طمه| |

بیرون بودیم یه کفشدوزک اومد پیشمون ، گرفتمش ماچش کردم گفتم یعنی خبر خوش اوردی !? هر هر بهم خندیدن گفتن کله فندقی اون قاصدکه خبر خوش میاره نه کفشدوزک

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۵ساعت 20:36توسط ..ف@طمه| |

قانون بغل نیوتن میگه: هر بغلی را عکس‌البغلی است به همان اندازه و در جهت مقابل.

"توییتر آق بهمن"

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 19:24توسط ..ف@طمه| |

 √  یه مدته خیلی بداخلاق شدم ، عایا برای بداخلاقی تجویزی چیزی دارید !? مثلا چیزی هست بخوریم رفع بشه 

 


 √  در صدا کردنِ نام تو
یک "کجایی؟" پنهان است...
یک "کاش می بودی"
یک "کاش باشی"
یک "کاش نمی رفتی"
من نامِ تو را
حذف به قرینهء این همه دلتنگی و پرسش
صدا می زنم ...

 

"علیرضا روشن"

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 22:13توسط ..ف@طمه| |

در عشق او چون او شدم

زین رو چنین بی سو شدم ...

 

"مولانا"

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 19:10توسط ..ف@طمه| |

 √  امروزم هفت نفر دیگمونو اخراج کردن :( از ورودی ما فقط من موندم ، که خدا میدونه فردا یا فرداش چی به سر من میاد :(( یعنی مث چی پشیمونم ، عاخه من چه اصفهانی هستم یه قرون پس انداز نکردم حالا با جیب خالی باید گودبای کنم ، ای چه وضشه خب باید گلریزون کنید واسم  قطع همکاری باهام کردن یه مدت بی پول نباشم ، پول تو جیبیم که میبینید دیگه کفاف نمیده  

  

√ دوست دارم تو را 

برای یک روز
از خدا قرض بگیرم

و فردا هر چه قدر
تماس گرفت
گوشی را برندارم...

 

"رسول ادهمی"

 

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 19:0توسط ..ف@طمه| |

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 0:14توسط ..ف@طمه| |

يكي رو دوست داشتم
اونقدر بهش فكر كردم
كه تصورى كه ازش داشتم
از خود واقعيش سبقت گرفت
بعدها...
ديگه خودشو دوست نداشتم
تصور ذهنى خودمو دوست داشتم!

 

"مریلین مونرو"

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 19:48توسط ..ف@طمه| |

همیشه میگفتم ملت چطور میان میگن ما رفتیم سینما وسط فیلم گرفتیم خوابیدیم عاخه مگه میشه مگه داریم , تا اینکه دیشب واسه اولین بار قسمت شد سانس یازده شب بریم سینما و من همش وسطش خواب بودم  آخه شب قبلش تا پنج بیدار بودیم و اینطور شد که اولین تجربه ی خواب در سینمارو دیشب کردم :دی 

فیلم من .سالوادور نیستمم رفتیم , اول اینکه اصن بدرد نمیخورد فقط سکانسایی که تو تبلیغاش هست عالیه بقیش خیلی عادیه , در سطح فیلمای قبل عطاران اصن نیست , یعنی انقد هیجان نداشت که من جلو چرتمو بگیرم , دیدم خیلی بیخوده هی میخوابیدم :دی 

بعدم ملت کی انقد سینما برو شدن :| یه ساعت تو صف بیلیط بودیم , اگه بگم نیم بها هم بود که نه نبود , صفش کیلومتری شده بود بلکم:/ تا این حد وخیم , خلاصه ملت چه خوبه میرن سینما انقد , ما که سالی دوسالی یه بار میریم که , همه ی صندلیا کیپ تا کیپ پر بود , بعدشم رفتیم خونه ی دوستم خوابیدیم امروزم ادامه ی گردش دیشبمون چهارتایی با دوستام تا ده خواب بودیم بعدشم پاشدیم رفتیم حافظ خعلی هم خوب بود جاتون زرد :پی

یعنی من هیچ وقت حافظو شلوغ دوس ندارم , یعنی کلا همه جا خلوتشو دوس دارم ولی خب نمیدونم چرا همش حس میکردم امروز یه نفرو میبینم که خب ندیدمم ؛)

بعدترم چقد دلم تنگ شده بود با سیستم بیام وب :((( رفیق دارم که واسه عید دیدنی اومد ولی از شب تا صب نخوابید نشست سیستممو درست کرد 

چرا این عید انقد زود تموم شد :(( امسال خعلی خرسندم که خیلی تو خونه نبودم همش بیرون بودم با دوست عزیزتر از جوونوم ^_^ حیف که انقد کم بود تعطیلیا البته خب صدای والدین هم در اومده بود ولی خب دیگه امسال با احترام به جفتشون وقعی به هیچکدوم ننهیدم و کار خودمو کردم , والا:پی

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 0:38توسط ..ف@طمه| |

چه فرق می کند 
صد سالِ دیگر 
اسم ِ این دقیقه چه بوده
حس ِ این هوا چه بوده
منظور ِ این واژه چه بوده است.
 
لب ریز، تَگری، آرام،
آرام آرام فالی بزن دختر!
بی خیالی ِ خالص ِ آدمی هم 
  هوش ِ خاصی می خواهد...
 
 
"سید علی صالحی"
 
 
نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 16:4توسط ..ف@طمه| |

دوران خوش آن است که با دوست داره سپری میشه تو این چند روز تعطیلی دوبار با دوستمو عجیجش رفتیم بیرون از شهر و دوبارش واقعا خوش گذشته ، یکم از عید واقعا بد بود واسمون ولی قسمتای خوبم واسم داشت، ایشالا بعدشم خعلی خوب بگذره :)

تو این بیرون رفتنا من قبلن اهل جینگولک بازیو عکسای مزقره نبودم ولی یه سری سلفی مزقره باهم گرفتیم که دوس میدارمشون :پی تو پست قبلی یکی معقولشو گذاشتم تو اینم یکی دیگه معقولترشو  با رمز قبلی ، 

یجای جدید پیدا کردیم انقد قشنگه و خب ما شنبه هم رفتیم هیشکی نبود خودمونو چنتا دخدرو پسره دیگه فقط و آرامش همچین میخورد تو گوشت نه ایطوآ ،فک کنم دیگه همش بریم اونجا :)

این سری دارم واسه دل خودم زندگی میکنم ، دو سری مهمان از اصفهان داشتیم و من براحتی ولشون میکردم میرفتم واسه خودم گردش  اصلا نمیدونم چرا من همرو دوس دارم ولی فقط ترجیح میدم لحظه هامو کنار چنتا آدم بگذرونم و بقیرو فقط در حد یه ساعت واسم کافین :پی 

عجیج دوستم میگفت باید یه فکری برات بکنم سری بعد چهارتایی بیایم بیرون ، بعد گفت چه مدلی دوس داری ، البته حس میکنم یکی از دوستاشو دوس داره بهم معرفی کنه ، بعد با شیطونی معیارامو با دوستم دولاپهنا توضیح دادیم :دی نمیدونم چرا گفت خب پس هیچی معیارات به رئيس کارخونمون میخوره که اونم خودش زن داره دوتا دوس دخدراشم تو کارخونه ان 

 

 

 


ادامش
نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۵ساعت 19:47توسط ..ف@طمه| |

اینجا کسی است پنهان همچو خیال در دل ...

 

"مولانا"

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۵ساعت 21:9توسط ..ف@طمه| |

همه ی اتفاقای افتاده جاهای رفته باز یروز تکرار میشن ، با این تفاوت که حس لحظش تو یه بار پر از حسای قشنگه پر از هیجانه پر از حس دوسداشتنه ، ولی سری بعد میشه پر از حس غم پر از مرور لحظه های خوبه سری قبل ...

 

رمز چهار رقم آخر شماره موبایلم...

 

 

 


ادامش
نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین ۱۳۹۵ساعت 22:50توسط ..ف@طمه| |

نوروزتون پیروز عجیجان :لبخندو آرزوهای خوبو پر از آرامش واسه هممون

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین ۱۳۹۵ساعت 13:9توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi