انتهای بیراهه

خیلی شیطونه وقتی میاد همه بسیجن از دست این دخمل که پشت سرش برن آتیش نسوزونه ، من فقط نظارت میکنم و حوصله ندارم دنبالش راه بیفتم هیچ وقت:دی امشب کلی باهم جیغ زدیم ،دیگه اخرش که داداشم داشت میبردش یه جیغ دسته جمعی زدیم فقط نمیدونم چرا مامانم هی دعوامون میکرد کلی بغلش کردم بوسش کردم ،اومد رو دستم یکم خوابید کنارم ،خودش حس کرد من به وجودش احتیاج دارم ، یاسمین عمه جون عمشه 

خبافس ، قربونت برم امید زندگی ...

عمه بودن چه کم از خاله بودن داره عاخه میخوام بدونم :پی

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:34توسط ..ف@طمه| |

میله تا میله قفس دلتنگی‌ست ،
رفت و برگشت نفس دلتنگی‌ست ...

"احسان افشاری "

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:48توسط ..ف@طمه| |

از وقتی این آهنگ دو صدائه ی شکیرا پخش شد من یه آرزو به آرزوهام اضافه شده ، که با این آهنگش مث خودش برخصم، رقص شکیرایی طور فقط امیدوارم کلیپش که در میاد قشنگ باشه:پی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:2توسط ..ف@طمه| |

خداروشکر من از شرایط زندگیم راضیم ،از قیافم از همین یکم فقط یکم تپلیم (ایکون پینوکیو واسه این قسمت)، از درسی که خوندم و از همین کاری که میکنم، فقط این روزا زیاد دارم به حقوقی که میگیرم فکر میکنم ، حقوقی که شاید ده تا پانزده روز دارمش ، دیگه پس اندازم پیش کش:| و اینکه مارو هنوز بیمه نکردن و هیچ امنیت شغلی نداریم ،هر لحظه ممکنه خیر امواتشون قطع همکاری کنن، اونم کجا تو ع،دلیه کی باورش میشه اینو ،هرجا برم بگم بهم پنا،هندگی میدن فک کنم :)) اینروزا خیلی به این فک میکنم که کار دوم پیدا کنم یا یکار بهتر حتی ، بعضی جاها ثبت نام میکنم ،یا چک میکنم سایتارو ، ولی خب اصلا نیست و فقط غصش میمونه و سرخوردگیش که چطور مملکتو به یغما بردنو این هنوز وضع ماست ...

و غم انگیزترش اینه که خیلی از دوستای دیگمم مینالن حالا تو هر شغلی که دارن ، واقعا خیلی غم انگیزه ...

 

پایین این عکس نوشته بود آدمای بی هدف عمرشونو میذارن تا آدمای هدف دار  زودتر به هدفشون برسن ...

 

نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:54توسط ..ف@طمه| |

چن وقت بود این حجم سنگینو تلخ جمعرو دیگه حس نمیکردما ، وای این غروب چشه آخه ، با خودش هرچی حسه بده رو داره ....

 

من آدم رسوایم اهل مخفی کردن نیستم ،اشتباهم این بود , که الان همه بپرسنو ناراحتم کنن ، یا بترسم از حرف زدن که نکنه بخوان سوال بپرسن، منم باید مخفیش میکردم واسه همه ، من آدم سیاستمداری هیچ وقت نبودم !!!

 

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:28توسط ..ف@طمه| |

فقط اومدم بگم من خیلی خوابو دوس دارم و اینروزا علاقمون بهم خیلی بیشتر از هر زمانیه:)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:44توسط ..ف@طمه| |

در حالت عادی بودم الان باید روزام پر از آهو فغان میگذشت ، ولی یخو خنثی شدم و البته عصبانی ،و نمیدونم آخر این حسا به کجا میرسم ، یکمم گریه نمیکنم حالم خوب شه ، البته امروز غصه ی یکی از بچه هارو دیدم یکم اشکم اومد ،نمیدونم واسه دل خودم بود یا اون, ولی انقد نبود که آروم شم ...

اون کاکتوسم که عکسشو چنتا پست قبل گذاشتم درازه ، اونو یکی از بچه ها گرفت سرشو بلندش کرد دختره ی وحشی ، از لجم میگم وحشی چرا اینجوری میکنی ،میگه میخوام یکمشو بکنم واسه خودم قلمه بزنم ، قبلنم گلای دیگمو همینجور از گلدونش در آورده بود ، اون هویج تزیینیم که گذاشته بودم باز در آورده بود ،خدا میخواست این یکی در نیومد از تو خاک ، دیگه این سری انقد دعواش کردم انقد بهش گفتم وحشی که حالش جا اومد ، واسه همه بچه ها هم تعریف کردم از وحشی گریش اونا هم یسری میرفتن تو اتاقش دعواش میکردن :دی 

هرچیم همون اولش پا کوفتم به زمین به مسولمون که پاشو برو اینو دعوا کن بیا بهم وقعی ننهید ،ولی البته بعدش دعواش کرد گفت یروز همینجور از مو آویزونت میکنم حالت جا بیاد گلشو اینجور نکشی 

آخرم پرو پرو میاد میگه یروز مرخصی بودی میام یکمشو میکنم :@ گفتم دست به بچم بزنی میکشمت :@ 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 20:3توسط ..ف@طمه| |

چقد بهش گفتم منو خوشگل نکن :(( بیا اینم شد نتیجش ، انقد همه امروز بهم گفتن چه قشنگ شدی چه بهت میاد ، معاون کلمونم اومده بود یکم نگام کرد ،بعدم بهم گفت چقد لاغر شدی :دی روش نشد بگه چقدم خوشگلتر شدی ،میدونم از چشاش خوندم تو دلش اینو گفت هیچی دیگه ظهری تو راه تو اتوبوس الکی الکی همچین افتادم رو لبه ی پایین اتوبوس پله ها ، کاسه ی زانوم فک کنم دو تیکه شده ، دلمم دود کرد اون موقه از درد ،یه قسمتش زخم شده زیرشم اندازه ی یه سکه قلمبه شده دردم داره ، همشم میترسم الان داغ باشم چن ساعت دیگه بیچارم کنه و معلوم شه شکسته :(((((

 

موهاش دریا بود ، دنیامو زیبا کرد 

فهمید دیونم ، موهاشو کوتاه کرد...(همینجوری)

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:11توسط ..ف@طمه| |

تا الان غیر از خانواده با دبیرستان یا دانشگا سفر رفته بودم ، و خب با دوستام مجردی جایی نرفته بودیم ، دیگه دوستم پیشنهاد داد بریم پیش دختر عمش یه شهرستان کنارمون ما هم لبیک گفتیم :پی دیگه به بابام که گفتم گفت نه منم گفتم من که میرم تو هر کاری میخوای بکن، تا همین حد حرف گوش کن یه قسمت بزرگ زندگیمو بخاطرش از خیرش گذشتم دیگه واسه چیزای دیگه به حرفش گوش نمیدم ...

دیگه چهارشنبه صب حرکت کردیم ، وای که چقد اتوبوس خره :(( نمیدونم چطور من تا سالهای قبل سالی چند بار میرفتم اصفهان خیلییی خوش گذشت، چقد هوای الان اونجا خوب بود ، دختر عمش پدر مادرش فوت کردن و تنها بود ، کلی رفتیم گشتیم خندیدیم ، راستی نگفتم قبلش دوستم شب اومد پیش من که صب باهم بریم ترمینال، شب داشت لنزشو در میاورد که پرید از دستش گم شد ، و انقد ترسیدیم جفتمون که حد نداره چون لنزش لنز معمولی نیست و اگه پیدا نمیشد بدبخت میشدیم ، دیگه یه ساعت تموم اتاقو ریختیم بهم در حد سکته بودم ، دیگه خدای محمد زدو پیداش کردیم ،هی میگفتم وای خدا یه تومن از کجا بیاریم لنز بخریم وای خدا سفرمون کنسل شد :دی یه شوک شبی بهمون وارد شد ، یکیم تو ترمینال رفتیم تو این اتاقکایی که بانک، شهر گذاشته واسه ای تی اماش پول بگیرم که اومدیم بیایم بیرون باز نمیشد ، یعنی دیگه کرکو پرمون ریخت:))نوشته بودن به سمت راست باز میشه ، من هرچی میکشیدم کشویی بود باز نمیشد ، دیگه چون ترسیدیم دیر بود دقت نمیکردیم دکمه داره هی میکشیدم ، دیگه تا خدا خواست دوستم دید ،انقد خندیدبم که خدا میدونه :دی گفتم بیا یه سفر درون استانیم با سکته باید بریم ، خعلی خوش گذشت ایشالا زندگیمون پر بشه از این سفرا :) اونجا هم نشستن موهامو رنگ زدن چون تا الان رنگ نزده بودم چون رنگ موهامو دوس داشتم ،دیگه من یه رنگ تیره انتخاب کردم نمیدونم چرا روشن شد ، حالا نمیدونم برم باز تیرش کنم یا نه ، نمیدونم دوسش دارم یا نه حالا فردا سرکار معلوم میشه یا میگن وای چه زشتی یا خوب شده;) مامانم گفت خوبه ، بابامو یکی از داداشام گفتن زشته:))

من چن وقته دوس داشتم تنها زندگی کنم ،بعد خونه ی دختر عمش انقد بزرگ بود و خب تو حیاطم یه خانم تنها مستاجرشون بود ، ولی من شب تا اومدم بخوابم انقد میترسیدم ، به خودشم نگفتم ترس بندازم تو جونش آروم واسه دوستم اظهار ترسو لرز میکردم :)) دیگه گفتم پس من چطور انقد دوس داشتم تنها باشم :پی البته من دوس دارم تو آپارتمان باشم نه یه خونه ی درندشت ،نمیدونم بازم دوس بدارم برم یه مدت تنها زندگی کنم یا نه;)

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:39توسط ..ف@طمه| |

√نترس 
هرگز نترس قایقِ من!
موجی که غرق نکند
بالاترمان میبرد...

 

"معین دهاز"

 

√ گلدونای گشنگم ^_^

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم آذر ۱۳۹۵ساعت 21:1توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi