انتهای بیراهه

√ امروز که همه ی بچه ها بودن پاشدیم رفتیم اول یه سر پیش رئیس همین اداره ی خودمون(انگار ملک_ بابامه:))عید دیدنی ، که خب چون بیست سی تا دختر چادری بودیم همه تا جایی که در تیرسشون بود با تعجب نگامون میکردن چون جلو آسانسورارو احاطه کرده بودیم بریم طبقه ی چهارم، انقد این مرد گوگولیو مهربونو دوس داشتنیه که حد نداره:)

یه با تو راهرو جلو نمازخونه دیدمش سلام و احوالپرسی کردم گفت التماس دعا گفتم محتاجم والا ، چند لحظه بعدش باز دیدمش سلام کردم ، بازم چند لحظه بعدترش داشتم در اتاقمو باز میکردم از کنارم رد شد دیگه نمیدونستم چی بگم گفتم بفرمایید داخل:))))

بعدم همگی پاشدیم با جعبه ی شکلات:دی با ماشین رفتیم مرکز سروقت رئیسای اصلیمون، پیش سه تا معاونامون رفتیم که یکیشونم مشاور رئیس کلمونه ، خیلی باهامون حرف زدن در مورد وضعیتمون و گفتن تمام مدارکش هست که ما پیگیریم واسه شما ولی از تهران باید اوکی بشه که یکیشون میگفت اونم معجزس :| 

امیدوارم امسال یکاری برامون بکنن :(

 

√ از یه چی غمگینو ناراحتم ولی درست نمیدونم از چی ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 18:42توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi