یه با تو راهرو جلو نمازخونه دیدمش سلام و احوالپرسی کردم گفت التماس دعا گفتم محتاجم والا ، چند لحظه بعدش باز دیدمش سلام کردم ، بازم چند لحظه بعدترش داشتم در اتاقمو باز میکردم از کنارم رد شد دیگه نمیدونستم چی بگم گفتم بفرمایید داخل:)))) بعدم همگی پاشدیم با جعبه ی شکلات:دی با ماشین رفتیم مرکز سروقت رئیسای اصلیمون، پیش سه تا معاونامون رفتیم که یکیشونم مشاور رئیس کلمونه ، خیلی باهامون حرف زدن در مورد وضعیتمون و گفتن تمام مدارکش هست که ما پیگیریم واسه شما ولی از تهران باید اوکی بشه که یکیشون میگفت اونم معجزس :| امیدوارم امسال یکاری برامون بکنن :( √ از یه چی غمگینو ناراحتم ولی درست نمیدونم از چی ...
چون جلو آسانسورارو احاطه کرده بودیم بریم طبقه ی چهارم، انقد این مرد گوگولیو مهربونو دوس داشتنیه که حد نداره:)

| De$ign : KHanOomi |