انتهای بیراهه

ای روزا خب نمیدونم چرو بری تعریف کردن وقایع التفاقیه ی روزانم دهنوم چفتو بس شده , البته خب حقم دارم والا , اصن نمیدونم این شهر چی چی توش هس که هر فصلیش یه قری سر آدم میاد , پاییزش عاشقی میطلبه زمستونش فارغی (این واسه قافیش بود وگرنه خدا او روزو نیاره:پی) زمستونشم دلتنگیو اینا مثلن در پی داره , بهارشم که هیچی همش به خواب سپری میشه, تابسونش انگار قدری بی بخاره فاکتور از گرماش ,

 هرچی میام آهنگ گوش بدم میخوره به آهنگای دِپو اینا , بعد زود عوض میکنم اینو میذارم , خدا خودش میدونه به قصد لذت نی از ترس افسردگیو اینان کاریم نداره شما هم هی نیوین بگین محرمه و فیلان:پی


واسه پست قبل میخواسم این عکسو بذارم , بعد هی با خودم کلنجار رفتم که خب من قول دادم دیگه عکس ناجور نذارم , بعد محرمم که بود پا گذاشتم رو نفس خودومو نذاشتم ,بعد دیروز یهو این عکسو دیدم و خب ایمان آوردن پاداش پا گذاشتن رو امیال نفسانیِ بد پشت بندش عطا میشه


هیچی گفتم یه پست بذارم هرچی فک کردم ندونوسم چی بنویسم گفتم یکم چرتو پرت تقدیمتون کنم:دی



                                                          


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:32توسط ..ف@طمه| |

گمان میکنی آیا
اگر چنین در آغوشت بگیرم
و در آفتابی ترین روز خدا پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان میکنی
اگر این گونه سر به شانه ات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
جبرئیل میتواند بم و خشدار نجوا کند:
تقدیر چنین نیست ؟

"گراناز موسوي"


                                                      


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:44توسط ..ف@طمه| |

دیروز تقریبا یه 10 مین قسمت شد مرد تلخ ِ گرامی و بانوی عجیجِ دوسداشتنیشو ببینم , خب واسم از قبل از شمال چایی(هم سیاه هم سبز) آورده بودن ؛ و الانم که اومده بودن شیراز داشتن برمیگشتن تهران سر خونه زندگیشون من دم رفتن دیدمشون , و همون یکم وقت کلی روحیم عوض شد کنارشون :)

مرد تلخ خب عامو میموندین من یکم باهاتون درد دل میکردم راهنماییم میکردین , خجالت نمیکشی اقد زود پاشدین رفتین , اینه رسم رفاقت آخه میخوام بودونم من تو این ولات غربت شایدم قربت برم دردمو به کی بگم (ایکون عذاب وجدان انداختن تو دلت :دی)

 ممنون واسه چایی خوشمزه خوبویی که واسم آوردین :) گفتم که ایشالا میاین خونم جبران میکنم , فقط سال اولی که میاین حالا یکم برنجی که پختم شل بود یا نپخته به روم نمیارید دیگه ؛ بزرگوارید میدونم


صب این عکسو تو پلاسِ گیر سه پیچ دیدم , یعنی هلاکش شدم اون موقه تا حالا =))))



                                                    

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:53توسط ..ف@طمه| |

دردِ یک پنجره را پنجره‌ها می فهمند

معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند !


"کاظم بهمنی"




              

           

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 1:10توسط ..ف@طمه| |

هر چند دچار اشتباه است دلم

خط به خط نامه اش سیاه است دلم

این کار خداست دست دل نیست که نیست

باور بکنید بی گناه است دلم!


"محدثه میرجعفری"



                                                     


نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:36توسط ..ف@طمه| |

روزهای نیامده ای هست

و نمی دانم

شاد باشم یا غمگین ...


"فریبا شمس کیا"



                    

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:51توسط ..ف@طمه| |

خب من الان از ذوق وافرم نمیدونم چطور تعریف کنم :دی

از اون روزی که پست دستبند مدادر رنگیو گذاشتم دوسی اردی بهم اس داد آدرس گرفت , هرچی گفتم نمیخواد عزیزم تو و دوستیت واسم از همه چی مهمتره و نمیخوادو اینا(حالا تو دلم از ذوق داشتم کپ میکردما هی تارف الکی میکردم :خجالتو دی توامان) بعدم هی گفتم چی میخوای بفرسی نگفت , دیگه شنبه اس داد که پست کردم , و دقیقا از اون روز هی رفتمو اومدم گفتم بسته ی پستی من اومد کسی دس بهش نمیزنه خودم میخوام بازش کنمآ :دی

صبی ساعت 8 خواب بودم بابام اومده بالای سرم میگه پاشو ببین این چیه( بابام نمیدونست منتظر بستمم),  با ذوق از خواب پریدم بازش کردم , خودمو مامانو بابامو داداشم نشسته بودیم ببینیم چی توشه :پی , دونه دونه درشون آوردم ذوق همشو کردم دیگه گوشواره ی زرافشو که در آوردم کلی کولی بازی در آوردم از ذوق:عرررر حتی , بابام میگفت از کجا میدونن تو زرافه دوس داری؟!:| گفتم بابو ما داریم یه عمره با هم زندگی میکنیما انگاری :p

دیگه دقیقا یه نیم ساعتی خودمو مامان بابام نشسته بودیم هرکدومشونو برسی میکردیم با دقت اونم حتی:))

مامانم میگفت صدای موتور که اومد گفتم این بسته ی تورو آورده (تا این حد همه منتظر بودیم دوسی)

خب حالا از کادوهام بگم واقعا واقعا عاشق همشونم (گفتم پست که بستمو آورد بیام پست بذارم لامبورگینی شاسی بلند میخوام تا بیاید آدرس بگیرید پست کنید واسم :دی بعد الان انقدی که از این کادوهام ذوق کردمو دوسشون دارم فک کنم اونو بخرین انقد ذوق نکنم, ولی حالا خواستین بخرید اونم بعد روئت معلوم میشه :دی)

دوسی اردی عزیزمییییی یعنی کاری کردی که هیش وخت یادم نمیره , ما اینجا جز بودن کنار هم انتظار دیگه ای از هم نداریم ولی تو از محبتت از اون سر دنیا خواستی اینجور منو خوشال کنی و این دوستی خعلی واسم با ارزشه عزیز دلوم :(((((((((((  (بوسم رو جف لپات )


سیوش کنید بزرگ ببینید عکسو (مشغول زمبه اید سیو نکنید با دقت نبینیدا :دی)

سه جفت گوشواره , یه دستبند , یه انگشتر , یه لاک, با اون نمیدونم دوسی چیه سنجاق سینس عایا یا چش زخم ؟:پی , و یه نامه که فقط میتونید عنوانشو بخونید (عنوان پستم گذاشتم:دی) بقیش واسه خودم بامزس چیز مخفیم نیسآ ...

بازم ممنووووووووون اردی جــــــــــــــونم :-*



نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:6توسط ..ف@طمه| |


 من ؛ خویِ او گرفته
 او ؛ «آن»ِ من گرفته

"مولوی"


                          


نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:34توسط ..ف@طمه| |

بیشتریم که منتظر پاییزو زمستون بودم ورای هوای دو نفره و ابرو بارونو ایناش منتظر بودم کفش کتمو باز بپوشم :دی همیشه عاشق کفش کت بودم مال خودمم با این که بیچارم کرده همش خاکیو کثیفه ولی دوسش میدارم , بعد پای هرکیم میبینم یه لبخند بالا بلند از پشت تحویلش میدم که به به چه سلیقه ای ؛ بعد چن روزه تو فیص بوق این کفشرو هی داره نشون میده , بعد دیگه همش تو فکر اینم ملت خدایی ذهنشون به کجاها میره آخه تا این حد یعنی 


بچه ها کسی از اینا دیده تو بازار عایا ؟ یه بار گوشوارشو دیدم نخریدم دیگه هم هیجا ندیدم مداد زردم بود الان مث چی پشیمونم , گل گوششو زیاد دیدم ولی گوشوارشو من میخواسم , حالا اینم از دستبندش:(( (الان جای اینکه عکس برلیانو اینا بذارممه خیر سرم )




نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:26توسط ..ف@طمه| |

وطن

 سرزمینی با مرزهای سیاسی نیست

 وطن،

 آغوش زنی ست

 که از چارطرف محاصره ت کرده  

و دلتنگی

 سربازیست

 که از پادگان فرار می کند !


"س ا ر ا خوشکام"


صفحه ی همیشه دوسداشتنی من ...

( امیدوارم زندگیت پر از خاطره های خوب بشه , تا زود به زود بروزش کنی صفحه ی دوسداشتنی منو سارای عزیزم)



     

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:58توسط ..ف@طمه| |


من دلم گرفته

هرچه می‌روم نمی‌رسم

ردّ پای دوست

کوچه‌باغ عشق

سایبان زندگی کجاست ؟


"محمدرضا عبدالملکیان"


  آهنگ ...


      

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:17توسط ..ف@طمه| |

خدا ازم بگذره رفتم این روسریو واسه مامانم خریدم ؛ بعد یه بار کرد سرش ولی بهش نگفتم واسه خودت خریدم , چون اون ذات پلیدم که در مورد شالو روسری نمود پیدا میکنه نذاشت بگم ؛ چون خودمم دوسش دارم روسریرو خب:خجالتو شرمساری , اونوقت امروزم میخواس بره بیرون گفت بپوشم؟! با ملایمت گفتم این واسه یه ماه دیگه خوبه ها الان گرمت میشه (جدی گفتم گولش نزدما چون مامیم گرماییه :دی) تعجبم کرده بود انقد راحت با قضیه برخورد کردم, آخه سر این موضوع همیشه کلی جیغو داد میکردم , آخرم اون میپوشید میرفت حرص منم به هیچی حساب نمیکرد :)), بعد هیچی دیگه میخواسم ببینم شما هم چیزاتونو مامانتون هر از گاهی هی میپوشه حرصتون بده یا نه , فقط از خدا ممنونم که شال دوس نداره وگرنه هر روز دعوامون بود


ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ ...
  ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ !!


  "حسین منزوی"



  


نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:5توسط ..ف@طمه| |

خب دیشب یکی از قشنگترین شبای من تو این چن سال بود دیدن دوسیم تو لباس عروس , بعله دیگه دیشب دوسی زهرام عروس شد البته عروس که نه یه تیکه ماه شده بود , البته تیکه ی ماهم که نه خود ماه :قلـــب

خب قبل از رفتن همش یاد عروسی مژده بودم که اون سوتیای اونجارو اینجا اعمال نکنم :دی و خب سوتیای جدید اعمال کردم که خب چنتاش گفتنی نیس والو :دی 

دیشب وارد تالار که شدیم یهو یه کله ی عروس اومد جلو چشم کلی نگاش کردم گفتم یعنی عروس شدن انقد تغیییرو تحول دنبالشه , بهش گفتم دوسی تویی :)) بعد دیدم نه واقعا این یه آدم دیگس , گفتم ببخشید اینجا چنتا عروسی مگه برگزار میشه ؟! گفت عروسی کیو میخواید گفتم عروسی الف اینا ,گفت بفرمایید همینجاس , گفتم نه عروس که شمایید گفت نه , گفتم ر جون شمایید(زنداداشش) گفت نه من خواهر شوهرشم (همینجا بگم دوسی منو ا.یده کلی از دست این خواهر شوهرت حرص خوردیم آخه چه وضشه لباس سفید پوشیده تاجم گذاشته :| ) ,

خیلی شب خوبی بود همیشه دوسداشتم دوسی زهرا و دوسی ژ.المو تو لباس عروس ببینم , که دیشب این یکی آرزوم بر آورده شد و خب اصنم باورم نمیشد عروس شده نمیدونم چرا واقعا , شاید چون همیشه دوسیو واسه خودم میخواسم نگهش دارم ترشیش بندازم حتی, ولی خب نشد انگار دست تقدیر از دست من قویتر بود نامرد ؛))

سوتی بعدیمونم این بود که منو مامان گرام خب هیشکیو نمیشناختیم عدل رفتیم وسط یارون شوورش نشستیم , دیگه بعدشم هی میگفتم پاشو بریم تو یارون عروس میگفت مامان زشته جسارتو بی ادبیه , ولی خب بعدش دیگه یه ردیف رفتیم اونورتر :پی

و خب من فک کنم واقعا دیشب ما حس یارون شوورو داشتیم عاخه موقه ی کادو هم(این مال اینه بسکه عروسی نرفتما) ؛ یارون شوور اعلام کرن کادو ببرن یجاش تموم شد من فک کردم همینه پاشدم رفتم کادومو دادم , بعد چن لحظه بعد اعلام کردن اقوام عجیج عروس بیان کادوهاشونو بدن که من اینجوری:|

دوسی باید یه جشن تو خونت بیگیری من دیشب نرخصیدما اون 2/3 دقه هیچ دردیو از من دوا نکرد گفته باشم :دی عروسیت کم بود من باز ادامشو میخوام نمیشه کاری کنی مثلن فردا شبم یه جشن دیگه بگیری خب:پی

دوسی عزیزوم خودت میدونی چقــــدر دوست دارم چقدر برام عزیزی , و شاید تو این چن سال اخیر این اتفاق یکی از قشنگترین اتفاقای خوب زندگیم بود :-* انشالله کنار هم همیشه شادو خوشبخت باشید :x

(دست راستتم که دیگه زدی تو سرمون ایشالا بعدیشم خودمم =)) (اینو خودم گفتم شما هی نیاید بگید ایشالا بعدیش خودتآ)



       


نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:6توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi