سر صبم زنگ زدم کارش داشتم جای اینکه بگم عیدت مبارک گفتم عیدت بخیر :))) خودمم غش کردم از خنده همون اول صبشم با خل بازیم شادش کردم ، بسکه همیشه میگفتم سلام صب بخیر و زود کارمو میگفتمو اونم میگفت بااااااشه الان ، پارسال ،یعنی تا همین چند روز قبل با تموم احساس یا دلبستگی یا هرچی از دوتا چیزی که تو زندگیم دوسشون داشتم دست کشیدم ، نمیدونم اینا نشونه ی اینه که من خیلی بزرگ شدم عاقل شدم یا چی !!! دو روز رفتم پیش دوستم باهم مجردی زندگی کردیم خعلی خوب بود و من الان دوس دارم فقط مستقل زندگی کنم ، خب چرا جور نمیشه :(( تا کی تنگ مامان بابا باید چسبید عاخه :@ با اینکه اینجا دیگه خیلی کسی نمیاد ولی نمیدونم چرا دوس دارم همش حرف بزنم :دی
امروز خودم تنها بودم سر کار و میتونستم تا چهاردهم نرم ولی روزی سه چهار ساعت میرم کارامو انجام بدم بعد راحتر باشم ،شایدم چند روزش نرفتم نمیدونم، قبلا ما از این قرطی بازیا نداشتیم درای اتاقامونو پلمپ کنن خودمون همه چیو چک میکردیم قفل میکردیم، یا قبلنم که تو مرکز بودیم شاید بوده ولی ما چهاردهم میرفتیم باز بود دیگه ،صبی که رفتم دیدم همه پلمپه دیگه رفتم به یکی از خدماتیا گفتم چیکار کنم برم دنبال حفازتیامون بیان باز کنن ؟! گفت نه بابا باز کن ولی کاغذشو نگهدار، دیگه منم باز کردم رفتم سروقت گلدونای بی مادرم که یه هفته ولشون کرده بودم و عذر تقصیر ازشون خواستم :دی دیگه نشستم بکار ولی انقد نگران بودم که اشتباه کردم من که اخلاق این حفازتیامونو میدونم چرا خودم درو باز کردم و منتظر بودم هر آن خراب شن رو سرم که چرا خودت باز کردی ولی خداروشکر بخیر گذشت، دیگه با آرامش کارامو کردم ،ساعت دوازدهم در جلنگ جلنگ بارون زدم بیرون و راه رفتم و خعلی خوش گذشت یکمم موش آب کشیده شدم، یجا دیگه منتظر اتوبوس بودم یخخخ زدم از سرما اونورم بدمسیر بود مجبور بودم بشینم تا بیاد اتوبوس، صب یکی از مسولای اونجا اومده بود میگفت بد نباشه تو تنها اومدی سر کار ،گفتم حالا نخواستمم دیگه نمیام میخوابم :دی فک کنم تو دلش گفت وا چه خوشالن اینا :پی

| De$ign : KHanOomi |