انتهای بیراهه
هیچی عوض نمیشه ، فقط این ماییم که به یه دلخوشی واهی چنگ میزنیم ، پاییز داره نقش خودشو خوب ایفا میکنه ...
این حجم نشدن ها ، نبودن ها ...
این آهنگ (سلیقه ی راحیل عزیزم) .

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۵ساعت
17:23توسط ..ف@طمه| |
گاهی وقتها بايدرفت ، رفت ، رفت...يک خيابان دراز را گرفتتا آخرين نفس رفتپيچيد به يک كوچهی باريکو ناپديد شد ...
"عباس معروفی"

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۹۵ساعت
23:39توسط ..ف@طمه| |
از پا افتادیم . وبرگی به پاییز ؛اضافه کردیم...
تنها همینقدر بودیم...
"معین دهاز"

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت
21:32توسط ..ف@طمه| |
√بچه ی داداشم داشت شیطونی میکرد ،بعد اون یکی داداشم اشاره کرد به منو به زنداداشم گفت ببین ما هم دختر داریم چه آرومه:)) بعد الان نشستم اینو (اینو واسم فرستاد و من عاشقش شدم ، دوروزه دارم میگردم بادکنک زرد ساده پیدا کنم که بحمداله جُسم :p) واسه خودم درس کنم ، یکم آردا ریخت اینورو اونور ، بعد داداشم میگه اه که من چقد چشمم شوره ، دیونه هم شدی الان داشتم تعریفتو میکردم
اصن احساساتمونو درک نميكنن، تموم شد عکسشو میذارم:دی
√امروز داشتم قندیل میزدم از سرما ، بعد تو واحد خودمون هیچ اتاقی آفتاب نداشت دیگه پاشدم رفتم تو واحد دیگمون که تو راه پله ها یه پسره بی تربیتی یه متلک بهم گفت ، بعد نه من تو اتاق بودم نه مسولمون ،اونم اومده بود تو واحد اونوری ، بعد داشتم برمیگشتم تو واحد خودمون وسط راه یکی از بچه ها گفت بیا ارباب رجوع دارین ، همین وارد اتاق شدم دیدم همون کصافطه :دی فیلان شده تا منو دید اینجوری
چشاش گرد شده بود خندشم گرفته بود خوشال شد ، خودمم خندم گرفته بود
ولی جدیت به خرج دادم ، دیگه سوالشو پرسید هرچی بهش میگفتم برو طبقه ی بالا هی وایساده بود با ذوق من من میکرد ، میخواسم بگم پسره ی چش سفید روتو کم کن برو که دیگه خودش رفت ، ولی فک کنم شعورش دیگه برسه جاهایی که کارش گیره حداقل شعور داشته باشه .
√ این:x

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۵ساعت
21:28توسط ..ف@طمه| |
خبر خاصی نیست ،بی حوصلگی ، روزا معمولی میگذره ، حسا معمولی میگذره ، همشم داره میگذره فقط ;) جز اینکه یه صورت معمولی داشتم که جدیدا چند ماهه همش جوش میزنم ،کلافم کرده ، راهکاراتونو هم بهم بگید عاقبت بخیریتونو به همراه داره

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت
20:58توسط ..ف@طمه| |
آرام شده اممثلِ درختی در پاییزوقتی تمام برگهایش راباد برده باشد!
"رضاکاظمی"
√ این ...

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۹۵ساعت
22:50توسط ..ف@طمه| |
خدا زده پس سرم به پسره ی هفتادی میگم شمارتو بده ،میگه شرمنده
بعد وایساده واسم درد دل میکنه که رفتن یه عملیات دیشب یکی ورزشکار بوده زده تو قفسه ی سینش و شاید همینروزا شهیدم بشه حتی
کیس مورد نظر خدماتی جدیدمونه یه بچه بسیجیه برادره ،که هر دقه هممون داریم بحث میکنیم سر کاراش بسکه حرص در آره ،انقدم رو هممون غیرتیه :دی صب پشت در موندم اون یکی خدماتیمون در دسترس نبود ،شماره ی اینم که نداشتم پسره ی چش سفید ، تازه قبلشم مسولمون نبوده به بچه ها گفته تا من نرم درو واسشون باز نمیکنه ،میفهمه من با بقیه مسولیتم فرق میکنه ولی بازم بهم میگه شرمنده شمارمو بهت نمیدم ، میخواسم بگم عجیجم نگران نباش بهت وابسته نمیشم اس عاشقانه نمیدم ولی صبوری کردم سکوت پیشه کردم

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۹۵ساعت
18:59توسط ..ف@طمه| |
بی قیدو شرط دوسم داره ، بی قیدو شرط دوسش دارم ، اگه هر لحظه هم کنار هم باشیم حسمون عالیه ، پیش همم که نیستیم همیشه دلتنگ همیم ، هرچی میدونه دوس دارم وقتی میخوره شده یدونشم برام میذاره تا همو دیدیم بهم بده ، کلی وقت دوتا انار واسم گذاشته بود الان که همو دیدیم بهم داد ،وقتی پیش همیم کلی فیلم نگا میکنیم و کلی بهمون خوش میگذره ، رفیق قشنگمو دوسش دارم ، چند بار تو خونشون بهمون گفتن حیف که دوتاتون دخترین نمیشه باهم ازدواج کنید
دیشب یه فیلم وحشتناک(تاریکی) دیدیم باهم خعلی باحال بود ولی متاسفانه خوابمون گرفت وسطش:دی امروز بقیشو دیدیم و خب خداروشکر دیشب ندیدیم وگرنه فک کنم شب خواب این روحای زشتو میدیدم :پی

نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت
19:21توسط ..ف@طمه| |
چن وقت بود باز میخواستم برم باشگاه تا خدا قسمت کرد تنبلیو گذاشتم کنار دارم دو جلسس میرم ، اونوقت قبلنا یکی از بچه ها بود میگفت عاشق گرفتن عضلاتمم وقتی چن وقت ورزش نکردم بعد ورزش میکنم، بعد الان چن روزه همچین بدنو ماهیچه ی کلهم اجمعین وجود من گرفته و درد میکنه ،هیچ جوره هم خوب نمیشه ، البته آرومتر شده ، بعد همش یاد اون دوستمم میگم عایا حالش خوب بود این حرفو میزد یا دردشو نکشیده بوده یا چی, امروزم سرماخورده بودم پاهامم ماهیچه هاش درد میکرد ، سرکار همش میگفتن برو خونه دیگه اخرش یه ساعت زودتر اومدم خونه قرص خوردم یه ساعت خوابیدم پاشدم باز رفتم باشگاه انگار ورزشه بهترش کرده :پی
ورزش خوب است آدم روحیه ی فیلانش آرامتر می شود 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ساعت
20:11توسط ..ف@طمه| |
چرا زندگی هیچ هیجانی نداره ، چرا انقدر خسته کننده پیش میره ، چرا حس افسردگی دارم ، چرا انقد تکراریه ، چرا هیچی درست نیست درست نمیشه ،چرا انقد بیخود پیش میره ، انقد بیخود که بخوای قید همه چیو بزنی،
چرا ما خار داریم واسه این زندگی ، همه چی روبراهه یعنی نباشه هم مهم نیست ولی چرا حسم خوب نیست ...

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۹۵ساعت
23:21توسط ..ف@طمه| |
من یک مهاجرم
از رویایی به رویایی ...
"رسول یونان"

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵ساعت
22:23توسط ..ف@طمه| |