انتهای بیراهه

چن روز پیش دیدم یه ریزه یجای چادرم نخ کش شده ولی اصن معلوم نبود ؛ گفتم دیگه وقتشه عوضش کنم ولی خب بدبخت خوب بود هنوز از فکرش اومدم بیرون ؛ بعد یه نگا بهش کردم دیدم چروکم شده چن روزم بود تو فکرش بودم اتوش کنم , که صبی یه باره دیدم بالای پشت کلم یه سوراخ شده (جمعه رفتیم تفریح از ترکشای خوش گذرونی بوده این سوراخه :دی) , نمیدونم خدا گفته این حوصلش نمیشه اتوش کنه یه باره بفرسمش یه جدید بوسونه یا همون که میگن از هرچی بترسی سرت میاد (آخه همیشه من چادرم هی میگیره به یه جا پاره میشه و این خعلی لحظه ی زشتیه درد به قلب آدم میاره حتی ) یا چی ؟ تازه عصریم که رفتم بخرم گیر کرد به یه جا باز نخ کش شد دوستم میگفت این بوی نویی شنیده داره اینکارارو میکنه :دی , هیچی دیگه هی میگن حجاب برترو فیلان و کشور اسلامی چادر یه متریه 30 تومنی شده 50 تومن بعد من دفه ی دیگه رفتم دیدم شده 100 تومن مطمئنن بلوز شلواری میشم اصن (تهدید به لرزوندن پایه های اسلام)



      


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:33توسط ..ف@طمه| |

بعد نمیدونم چرو دوز طنزو چرتو پرت نویسیم دچار یاس فلسفی شده , ولی هی دوس دارم عجقولانه پست بذارم ؛ تحمل کنید درس میشه


خب اینو میخواسم در دقایق اولیه ی پاییز بیذارم ولی دیگه قسمت شد الان بیذارم :دی


تا چن ساعت دیگه شروع میشه پر شدنِ تموم لحظه ها از هواهای دونفره ؛ حسای قشنگ دلتنگی , حسایی که نمیدونی ته دلت یهو خالی میشه اصن نمیدونی چیکار کنی ؛ دوسش میدارم پاییزو...

هوای ابری همیشه واسه همه دوروبریام تداعی کننده ی یادِ منه  (بسکه هی هوای دونفره دونفره کردم تو سرشون :دی)


تلخ است که لبریز حقایق شده است

زرد است که با درد، موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است


"میلاد عرفان پور"


ممنون از صاب شونه ی گرامی واسه عکس هدر , تا دیدمش فقط تونستم با خودم همزاد پنداریش کنم (ف@طمه و زرافش)



دوسی یه بنده ی خدای عزیزم به ثبت رسیدن عشقت مبارکه عزیززززم انشالله خوشبخت باشین , چقد خوشحال شدم وقتی خبر رفتن قاطی مرغاتو شنیدم از منتظر پرواز عزیز :قلب منه ساده دیدم شیطنت از سروکولت افتاده ها نفهمیم خبریه :دی


آقا سعید وصلت شما هم خیلی مبارک :)


                                    


نوشته شده در شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:59توسط ..ف@طمه| |

دلی که از سرِ شوق میگیره ...


آهنگش ..



     


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:39توسط ..ف@طمه| |

این ترم اولین باری بود تو طول تحصیلم پوستم به معنای واقعی از هر لحاظ کنده شد , و به همین خاطر یه  2 ماهی هست رنگ آرایشگاه به خود ندیدم و خب مسلما میدونید که به پاچه بز گفتم زکی :دی و خب صد البته هم نمیرم آرایشگاه تا یه خبر خوبی بشه خب , والا 




نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:13توسط ..ف@طمه| |

قاعدتا باید حالم خوب باشه , یعنی تا همین چند دقیقه پیش خوب بود خیلی هم خوب بود , فک کردن به یه چیزایی حالو خوب می کنه ؛ حتی میخواست بشه یه پست پر از خنده پر از ...

کنجکاوی بی خود میتونه تموم حسای خوبو یه لحظه دود کنه ببره هوا !


آهنگ



           

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:21توسط ..ف@طمه| |

بعد نمیدونم چیطو شده جدیدن همش تو فکر دخدرمم , بعد الان داشتم بهش فک میکردم من اصن هیچ اسمی واسه دخملم انتخاب نکردم نمیدونم چی بذارم ؛ یعنی سارا دوس دارم ولی نمیدونم دیگه , میخواسم ببینم چی پیشنهاد میدین شما ؛ البته خب پیشنهاداتون تا چن وخت دیگه از مد میافته ولی خب دوسدارم بدونم از چه اسم دخملی خوشتون میاد الان, حالا پسرم خواسین بگین چیکار کنم دیگه بعضیاتون تفکرتون غلطه پسر دوس دارین:|


هدرم (که کار ایشون هست دستشون درد نکنه) سنگین شده انتظار ندارین که خب خودمم جوگیر بشم هان :دی


روم سفید دوتا عکس مصبط هیجده تو ادامس دیگه میدونید که هرکی اهلش نی نره , ولی خیلی این دوتا عکسو دوس دارم البته حسشونو  ( :دی توامان با :خجالت )



                 



ادامش
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:48توسط ..ف@طمه| |

من پریشان تر از  آنم که تو می پنداری !


"فاضل نظری "



                    


نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:36توسط ..ف@طمه| |

هربار به تو فکر می‌کنم
یکی از دکمه‌هایم شل می‌شود
انقراض آغوشم یک نسل به تأخیر می‌افتد
و چیزی به نبضم اضافه می‌شود
که در شعرهایم نمی‌گنجد

کافیست تورا به نام بخوانم
تا ببینی لکنت، عاشقانه‌ترینِ لهجه‌هاست
و چگونه لرزش لب‌های من 
دنیا را به حاشیه می‌بَرد

دوستت دارم
با تمام واژه‌هایی که در گلویم گیر کرده‌اند
و تمام هجاهای غمگینی 
که به خاطر تو شعر می‌شود

دوستت دارم با صدای بلند
دوستت دارم با صدای آهسته
دوستت دارم
و خواستن تو جنینی‌ست در من
که نه سقط می‌شود

نه به دنیا می‌آید .


"لیلا کرد بچه"



                                                        


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:34توسط ..ف@طمه| |

یروزایی همه چی بر وفق مراده ولی دلت میگیره ته دلت خالی میشه, یه وضی اصن !


چه خوب که اقد زود باز رسیدیم به روزای پر انارو ابر , ولی خب این زندگیه داره سه سوته میگذره بدون انجام دادن هیچ شاهکار خلقتی که حداقل یی جویی ثبت کنن گینسی جویی مثلن


انار باش اناره دلم باش 


                                    


نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:13توسط ..ف@طمه| |

بعد من اصن نصف بیشتری که هارد خریدم واسه آرشیو عکسام بود ؛ بعد اومدم الان سیستمو روشن کنم یه اروری دادو بالا نیومد(چن ماه منتظر بودم بالا نیاد ولی دیگه فک نمکیردم واقعا نامردی کنه:)) دیگه یعنی نزدیک بود غش کنم ؛ آخه هنو حوصلم نشده بود بریزم تو هارد چیزامو ؛ دنیا تارو سیاهو اینا شده بود جلو چیشوم  که به یکی از دوستای گلم اس دادم که ببینم چیکار کنم , یه چیزایی گفت دیدم نه خیلی مهندسیه نا امید شدم گفتم باز باید ویندوز عوض کنم حتمی و همش میپره , ولی خب زنگ زد بهم قدم به قدم گفت چیکار کنم و درس شد ؛ یعنی من اون لحظه ایشون جلو چشم بود اسلامو میبوسیدم میذاشتم کنار صدتا ماچش میکردم :روم سفید خب واقعا بدادم رسید چنتا چیزای مهم دانشگامم میپرید بدبخ بودمخلاصه که دوست عزیز ممنون بیام عروسیت برخصم :دی بعدم دیگه هیچی دیگه خیلی زشته مهندس بعد از این مملکت ایطو تو گل بومونه سر یه چی الکی البته خب الکیم نبودا (الفاظ ناشایست به سیستم آموزش دانشگاهای کشور ) :))


امروز واسه اولین بار یه نامه نوشتم پایین برگه ی امتحانیم یعنی فقط باب عکس فیص بوکیه انقد که متنش ضایع بود :))))) همون امتحان استا.د فیثو هم بود :دی


دوستای خوب :))))))))))))

                                       

          


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:49توسط ..ف@طمه| |

مدتی است ...

لبخند میزنم ...
بی دلیل
عشق می ورزم ...
بی تناسب
زندگی می کنم ...

بی خیال


"عباس کیارستمی"


همیشه نسبت بهش کم لطف بودم , انقدر که بابامو دوسدارم دوسش نداشتم ؛ اما این چن وقت بیشتر به دلش راه میام بیشتر بهش توجه میکنم میبینم چقدر واسم عزیزه ... چن روزه بخاطر یه سو تفاهم یکی از دوستاش ازش دلگیر بودو باهم رابطه نداشتن و واقعا غم تو چشماش بود و این آتیشم میزد؛ ولی الان دارن باهم تلفنی حرف میزننو خنده های مستانش تو هوا پیچیده و این خود زندگیست ...

مادرم دختر خوبی برات نبودم هیچ وقت ولی دوست دارم ...



                                        


نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:1توسط ..ف@طمه| |

دونستن بعضی واقعیتا قلب آدمو بدرد میاره غم چاشنی لحظه ها میکنه ...

گاهی باید دقیق نشد تو خیلی چیزا ...


بعد هر وقت سوار اتوبوسم بغل دستیام به کرات یا همیشه اصن شده هی میپرسن کرایش چنه !؟ بعد دیگه نمیدونم یعنی اتوبوس انقد بی کلاسیه که مثلن میخوان بگن ما بار اولمونه سوار میشیم یا میخوان بگن ما الان مجبور شدیم اتوبوس سوار شیم وگرنه ما خودمون لامبورگینی شاسی بلند داریم یا تاکسی سواریم یا آژانس سواریم یا حتی مرسی سواریم اصن مارو چه به اتوبوس  , یا چی مثلن ؟ اینارو واسه دوستم میگم میگه نه یا فک میکنن تو قیافت مثلن تابلوئه اتوبوس سواری همش :دی ولی خب ما انقدر تواضع داریم که جبر روزگار کاری کرد از تاکسی سواری به اتوبوسو تاکسی توامان دیگه و خب خیلیم خوبه واسه بعضی موقه ها که ترافیکه چرو که نه 


سوار تاکسی بودم جلو هم بودم یهو نگام برگشت بالا به تبلیغ رو پل هوایی که نوشته بود "قانع باش تا عزیز گردی" هی میخواسم بگم آقو والو وایسا من یه عکسی بیگیرم از این بذارم تو وبم , اینم راه حلآی مبارزه با طورم (ت) و رسیدن به داد مردم و مشکل گشایشون ایجوری با بازی کردن احساساتمون  :|


بندِ 3 پست قبل همچنان :دی


√  اینجا رو که تو نزدیک شدن به اینروزای قشنگ فراموش نکردین :)




      


نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:6توسط ..ف@طمه| |

این تقریبا یه هفته هفته ی ازدواج دوستای خوبم بود , این چن روزه خبر عقد چنتا از بچه های اینجارو شنیدم عکساشونو دیدم (خب دوس نداشتن بگم کیان :دی) , دوسی زهرا گفت 1 آبان عروسیشه ؛ دیشب عروسی سارا ی عزیزم بود که قرار بود منو مژده جونم بریم که نشد (دوسی مبارکت باشه عزیزم چقدر دوس داشتم عروسی تو هم باشیم با مژده و عجیجش:( چقد قرار بود بیام برقصم حتی :عرررر:دی ولی قراره حتما یروز بیایم خونتآ آماده باش عروس خانم تازشم عکساتو فیلمتم میخوایم ببینیم میدونی که دیگه :ماچ ) , خلاصه این هفته چقد خبر مزدوج شدن دوستای عزیزمو شنیدم چقدر خوشحالم واسشون امیدوارم همشون خوشبخت باشن (دس راستشونم تو فرق سر همه ی مجردین حاضر)


بعد دقیقا اون همه آدمی که روز زن اومدن تبریک گفتن الان میخوام ببینم کوجان دقیقا که نمیان تبریک بگن


بچه ها کی یه سایت ساده ی بیخود با دیریم .ویور داره واسه دانشگاش درس کرده باشه معرفت داشته باشه :دی بده منم تحویل بدم , عامو تو دو روز تئوری با پروژکتور آموزش داده الان پروژه میخواد :عررررررررر وقتم نیس امتحانام پشت سر همه خب وقت ندارم برم کار کنم درس کنم (توجیه کفایت کرد آیا :دی)


حس میکنم یه چی مهم میخواسم بگم الان یادم نیس یادم اومد میرسم خدمتتون دوباره :دی


√  آهنگاش دوتاس بشنویدآآآآآآآ ( 1  /  2 )

آهنگ انتخاب خانم مارپل جون ِ عشقم معرکس , آآآآآآآآآ :دی



                                                      


نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:5توسط ..ف@طمه| |

وقتی حس میکنی خدا داره بزرگترین لبخندشو نثارت میکنه ...



        


نوشته شده در جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:10توسط ..ف@طمه| |

گاهی
تمام شدن یک روز
بیش از یک روز طول می کشد.

"ازدمیر آصاف"



                   


نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:20توسط ..ف@طمه| |

چه رابطه ی تنگاتنگیست بین حال ِ خوبم و نخوردن چایی , عاشق چاییم ولی خوشالم که 2/3 روزه جایِ روزی 2 تا فلاسک 2/3 تا لیوان خوردم فقط :دی !

آهنگ ...

به به چه ست فاخری یادم باشه با عجیجم از این ستا بکنیم 



                   


نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:8توسط ..ف@طمه| |

نم نم بارانی که بیاید

همه ی دنیا

مال خودمان می شود ...


"سید علی صالحی"


میگه عروسو آوردم تو خونه کل بزن کلی لی لی , میگم چیه چته ؟! چایی صاف کنشو آورده جلو صورتم میگه بوسش کن :)) میگم ئه رفتی خریدی آخر مبارکه =)))  , این داداش من همیشه باید چایی صاف کن ور دلش باشه واسه چایی, بعد نیس وقتیم پا میشه با خودش چیزیو نمیبره میموند رو زمین , منم بدم میومد از قیافه ی زشتشون خودمم یادم میرفت یه خوشگلشو واسش بگیرم , هی اونارو قایم میکردم نیاره جلو چشم که الان یه نوشو خریده کوچولو هم هس که من دیگه نرم قایمش کنم دوسش داشته باشم



                                                     



نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:35توسط ..ف@طمه| |

رفتم رائه ی بدرد نخورمو دادمو اومدم اینو دیدم (چقد من خوبم واقعنیا :دی)کاش زودتر دیده بودم نشون استاد میدادم انقد ایرادنگیره ازم 

یکی از استادامون یکم نظر لدف بهم داره ولی بچه ها متوهم شدن :دی ترم یکم یه بار اینطور شدن که دیدن خبری نی :دی, بعد امروز تنها تو کلاس نشستم دارم ارائمو میخونم بچه ها دورش بودن داشت میرفت منو دید اومد با لبخند بهم میگه خوبی چیکار میکنی چرا اینجا تنها قمبرک زدی:دی؟!بچه ها همینجور آویزونش بودن گفت برین یکیم که میخواد درس بوخونه نمیذارین شاگرد خوبمه :)) دیگه بچها گفتن اِاِاِ استاد پس واسه نمره بریم پیشش دیگه هان که کردشون بیرونو بهم میگه چیکار میکنی؟! میگم هیچی ارائه دارم دارم میخونم , میگه سر همه ی کلاسای من اومدی دیگه عامو یه بار سر کلاس من نیا میگم نمیشه استاد من بیکارم سر همه ی کلاسا آن تایم میام (آخه یه بار دیگه هم منتظر بودم کلاسمون با یه استاد دیگه شرو بشه اومده بود هی میگفت چرو زود اومدی :|) , گفت ئه بیکاری کار میخوای؟ گفتم آررررره بعد اون روی جلفم بلند شد گفتم البته ریاست فقطآ که به ریشم خندیدو رفت بیرون , بعد الان مث چی پشیمونم یکم سفت گرفته بودم کار واسم جور میکرد :عرررررررر البته تا قبل از اسم کار خعلی متین گونه برخورد کردم ولی یهو اسم کار اومد خلی کردم (عادته دیگه لگد به بخت خودوم زدن )



                

نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:24توسط ..ف@طمه| |

هیچ وقت چیزیو قاطع نمیگفتم , هیچ وقت منع کسیو نمیکردم و نمیکنم چون خودمم آدمم و شرایط هر کاری تو وجودم هس ولی نمیدونم چرا اونروز قاطع اون پستو با افتخار ثبت کردم , و الان دارم به قاطع میگم که اون پست کشک بود اون نصیحت بدرد عمم خورد و خب دیگه قول میدم کسیو نصیحت نکنم (شاید یروز خیلی باز حرف زدم ولی الان نه :پی)


چن روزه حالم اصلا خوب نیست دلشوره چنگ زدن تو دلو نمیدونم تجربشو داشتین یا نه ولی امانمو این دلشوره بریده و فک کنم بخاطر کارای دانشگامه , هیچ وقت انقدر درس خوندنو اینا انقدر مهم نبوده ولی نمیدونم چمه , دیگه دیرزو آخرش بود یه حرفایی شنیدم دیگه این دلشوره به عمقش رسید و لی خب ادامه ی همون حرفا بهترم کرد ...

بعد نصف شبی ساعت 3 اومدم بگیرم بخوام یه پیشی نی نی انقد ونگ زد که همه ی اهل خونه هم بیدار شدن , رفتم چراغ حیاطو روشن کردم بهش میگم خوشگلم چته گشنته ؟! نشست رو پاش با ناز یه میو کرد تو چشام نگا کرد , بابام میگه نه این میخواد بره بالای پشت بوم از رو دیوار نمیتونه بپره بالا یه سکو داریم نمیتونست بپره منم هی میخواسم برم رو نردبون بگیرمش ولی میترسید اصن ادب نداش من میخوام کمکش کنم:دی مامانشم که بیخیال معلوم نبود سرش کجا گرم بود که بیاد ببرتش (والا نمیتونی نگهداری خب نزا :دی) , تازه صبم 7 بیدار شدم (دیگه میبینید که من حالم خوب نیس :پی چیزی واسه دلشوره تجویز ندارین آیا ؛؛) دیشب میخواسم صب پاشم یه پست خعلی خوشال بنویسم ولی این کم خوابیه ذوقمو کور کرد؛)


من : دهکده ها نبض حقایق هستند

او: مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای رعدی پیچید:

باران که بیاید همه عاشق هستند ...


"ایرج زبردست"


این آهنگو گذاشتم خودم که باهاش هی میرم , داداشمم هی میاد پیشم یه قر میده و میره



                  


نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 9:24توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi