انتهای بیراهه

کنار حوصله ام که می نشستی
پاییز از پنجره می گریخت،
که اردیبهشت
در دستان تو بود،
به نشانه زندگی،
کنار حوصله ام اکنون
به نشانه ی چه می نشیند
پاییز?!

 

" رضا کاظمی"

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:41توسط ..ف@طمه| |

صب که داشتم میرفتم سرکار ،یه خانم مسن کنارم نشسته بود ، گفت دارم میرم دا،دگاه ، دیگه شروع کرد به تعریف که پسرش آدم بدیه و اذیتشون میکنه ، دخترش 23 سالشه نمیذاره شوهر کنه ،یه خواستگار خوب داشته با دعوا ردشون کرده رفتن پسره ی کصافط ، پسر خواستگاره هم بعد چند ماه نامزدی کرده ، ولی باز برگشته به دختره گفته اگه قبول کنی نامزدیمو بهم میزنم میام خواستگاریت ،گفتم شوهرتون کجاست گفت فوت کرده:( میگفت بهش گفتم مادر به اینا گوش نده حکم، ر،شد که گرفتی برو پای سفره عقد خودم میام امضا میکنم، میگفت پسرام نشستن من بمیرم حقوقمو خودشون بگیرن این دخترمم بکنن کلفتشون ، تا زنده ام کاری براش نکنم که غریبه ها بعد بخوان یکاری بکنن ، اومدم از پسرم شکایت کنم ، اینارو که تعریف میکرد انقدر دلم سوخت واقعا پدرو مادرن که این عشق بی قیدو شرطو به بچه هاشون دارن ...

چقد دلم گرفت واسه اونایی که سایه ی پدر مادراشون بالای سرسون نیستو بهشون ظلم میشه ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۵ساعت 19:27توسط ..ف@طمه| |

یه ساله میخواسم واسه گرفتن دوتا مدرکام برم ، بعد همش میخواستم رو مدرکام عکس جدید باشه ، حوصلمم نمیشد برم عکس بگیرم ، تا بالخره رفتم عکس گرفتم و واسه دوتاش اقدام کردم ، و واسه دوتاش بهم گفتن موهات بیرونه و منم دیگه حوصله نداشتم برم عکس بگیرم و دو ساعت منتظر باشم از همون عکسای قدیدمم باز دادم :((

فقط عین خُلا به یاد قدیم که یه چیزی شنیده بودم واسه تمدید گواهینامه اگه عینکی باشی عکستم باید با عینک باشه ، رفتم که الکی دوازده تا عکس با عینک بگیرم ،که همون لحظه خدا زد پس سرم شش تا گرفتم ، شش تا هم ساده بدون عینک واسه مدرک دانشگام  ،که واسه تمدید گواهینامه هم گفت خانم عکس بی عینک باید بدین :)) اون بی عینکاشم گفت موهات بیرونه که گفتم از قدیمیه دادم ، واسه دانشگاهم گفت موهات بیرونه که اونم باز از قدیمیه دادم ،دیگه الان دوازده تاشو باید بدم آبنبات چوبی بگیرم ^_^ عایا خیرات عکس سه در چهار بلااستفاده هم میشه تا خیراتو مبراتش کنم 

 

 

شبانه های مرا
می‌شود سحر باشی...!؟

"?"

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:17توسط ..ف@طمه| |

میگن وقتی قراره بشه اصلا نمیفهمی چطور پیش میره ، یهو به خودت میای میبینی تموم شده ،

انگار قرار نیست بشه ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ساعت 20:15توسط ..ف@طمه| |

چن وقته یکی از بچه هامون سرکار یه رژیم سفتو سخت گرفته ، چون خعلی تپلی شده بود ، بعد سر یه تومنم شرط بندی کرده شکمشو آب کنه ، حسابی پیگیرشه لاغرم شده یکم ، بعد منم از همون روز دوس داشتم رژیم بگیرم ، که با خودم صحبت کردم تا بعد عاشورا اینا ، چون همش نذریه و خب امام حسین خوشش نمیاد آدم نذریشو نخوره بعد الان یکی دیگه بچه هامونم کنارش داره رژیم میگیره ، اون اصن احتیاج نداره فقط میخواد مانتو جدیدش بهتر رو تنش باشه ، بعد من دوروزه اینا رو میبینم ، دیگه تصمیم گرفتم منم باهاشون شرو کنم از فردا، ولی خب چون مواد لازمو نخریدم از فردا هم نمیتونم شرو کنم ، بعدشم میدونم اگه خریدمم باز شرو نمیکتم ، یهو جوگیر میشم و بعد خعلی زود حسام میخوابه :((( خعلی بی اراده شدم :((( ولی باید شروع کنم چون خیلی دارم بیخیال سپری میکنم ، از یه مدت قبلترام یه اپسیلن لاغرتر شدم ، سرکارم همش میگن صورتت کوچیک شده ولی خب لامصب فقط به صورت میگیره ،ولی ایشالا شرو کنم این تنبلیو بی ارادگیم رفع بشه:پی

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:9توسط ..ف@طمه| |

من یه مشکله سادیسم طوری که همیشه داشتم ، این بود که هیچ کاغذیو دور نمیریختم مخصوصااا رسیدای دستگاهای عابر ، هیچی دیگه دیروز نشستم هرچی طی چند سال کاغذ بیخود جمع کرده بودمو پاره کردمو ریختم دور ، که شد سه تا پلاستیک ، و همچین مغزم آروم شد ، امروزم یه کمد دیواری داشتیم که همرو ریختم دور چون همش آشغال بود، و لباساییم که نمیپوشیدم آوردم بیرون ریختم دور ، اصن حس آرامش و کنده شدن از وابستگیارو بهم داده ، به قول معروف الان توانایی کنده شدن از هر وابستگیو دارم

سرکارم انقد کاغذ جمع کردم منتظرم فردا بشه برم بشینم اونارم هرس کنم آرامش مغزم بیشتر شه :پی

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 15:18توسط ..ف@طمه| |

این موسیقی اسپانیایی

که فرودگاه را به گریه انداخته،

مرا به یاد تو می اندازد...

عزیزم!

هیچ پروازی

بخاطر دلتنگی مسافرش

لغو نمیشود.

 

"س ا ر ا خوشکام"

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم مهر ۱۳۹۵ساعت 20:39توسط ..ف@طمه| |

انتهای بیراهمو دوس دارم ، قسمت دلنشینی از زندگیمه ...

انتهای بیراهه ام 7 ساله شد ،

امسال باید بفرسمش مدرسه بچمو

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت 17:39توسط ..ف@طمه| |

بدبختی ما زمانی شروع شد که اینترنت راه به عوام پیدا کرد ، هرچند خوبه همه قشری پیشرفته بشن ولی خدا بداد برسه فرهنگشو نداشته باشن:پی تو این ده سالی که من نتی هستم انقدی که ملت پرتلاشن تو اینستا واسه مخ زدن هیجای دیگه اینجور نبوده 

یعنی این یکی دیگه اخرش بود ، برگشته واسه من نوشته چقدر چهرت کلاسیک است =))))))

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:44توسط ..ف@طمه| |

نمیدونم چرا من عمریه با همه در مدارام ....

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مهر ۱۳۹۵ساعت 19:15توسط ..ف@طمه|

De$ign : KHanOomi