انتهای بیراهه

غروب لعنتی بازم ...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:2توسط ..ف@طمه| |

 اصن آدم با یه بار تجربه ی چیزی نمیتونه به ضرس قاطع نظر بده , امروز رفتم دوتا دندونامو پر کردم و یکی دیگه از دندونای عقلمم کشیدم , اون درد هزار تا آمپول اولش که هیچی آخرش که اومد دندون عقلمو بکشه هرچی اون هفته ی قبلیه درد نداشت جاش این اندازه یه رفتن پیش خدائو برگشتن درد داشت :(( چقد به اون خانمه که هی عررر میزد واسه دندون کشیدنش تو دلم گفتم واه ایشششش , امروز از درد دلم دود کرد اصن انقد درد گرفت که بازوی دکیو گرفته بودم هل میدادم عقب دعوام نکرد خعلی آقایی کرد با غمو اندوه رفتم پیش منشیش میگه آخی خب چرا تنها اومدی با یکی میومدی , با ایما و اشاره گفتم خب اون سری هیچی درد نداشت , میگفت آخی خب گریه کن خندم گرفت گفتم زشته جلو آقایون نبودن گریه هم میکردم :دی

هرچیم سری قبل حس خوشگل پنداری در وجودم فغان میکرد , این سری  به قول هانیه عین سکته ایا صورتمو لبم یه وری شده بود , تازه یه ماشینیم میخواس بزنه لهم کنه زود ترمز گرفت 

تازه انقد درد داشتم که یادم رفت دندونمو ببینم اصن چه شکلی بود , خیلی ناراحتم ندیدمش :دی تازه میخواسم این سری اول التیماتوم به دکتر بدم میخوام دندونمو ببرما که هیچی دیگه :پی

 

دوتا دندون عقل دیگه دارم سالمن آزاریم ندارن طفلیا , ولی دکی گفت بیا بکششون بهتره , عایا به  نظرتون برم بکشم اون دوتارو هم یا نع ؟؟؟

 

 انار که دلتنگ میشود منتظر چاقو نمی ماند بر سر درخت می ترکد !

" پلاس ِ مرد دیوانه"

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 11:37توسط ..ف@طمه| |

دلتنگی

رودخانه ای ست

که به هیچ دریایی

 نمی ریزد...

 

"سارا شاهدی"

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:32توسط ..ف@طمه| |

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت 18:58توسط ..ف@طمه| |

 هر بچه ی کوشولویی دورم میبینم با لحن بچگونه بهش میگم جووووجه سلام ^_^ اونوقت امروز یه خانمی سگه ریزه ی گوگلیه بامزشو آورده بود قدم بزنن , از دور داشتم بهش لبخند میزدم که رسیدن بهم حواسم نبود با ذوق بهش گفتم جووووووجه :| فقط زود متواری شدم خانمه فک نکنه شیرین عقلم 

 

 آخی این :(

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:11توسط ..ف@طمه| |

 نه به چاهی

نه به دام هوسی

افتاده

 

دلم انگار

فقط یادِ کسی

افتاده ...

 

"سجاد رشیدی"

 

 این :)

 

 و این آهنگ ...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 11:14توسط ..ف@طمه| |

بعد از ماهها بالاخره صبی رفتم دندون عقلمو کشیدم ^_^ اینم دیگه اینو ("فقر اینه که دو تا النگو تو دستت باشه و دو تا دندون خراب تو دهنت") خوندم بهم برخورد هرچند من النگوام تو دستم نیس و بدم میاد کلا  :)) تصمیم گرفتم زود به دندونام برسم از فقر فرهنگی بدور باشم :دی)

اونوقت تنها رفتم به شدت هم میترسیدم اصن یه وضی , یه بار قبلا دیدم یه خانمی میخواست دندون بکشه انقد عرررر زد که من کپ کردم همونجا , دیگه امروز با دعا و ثنا رفتم , بعد به خانمه میگم اگه احتمال میدین غش کنم بگو برم با یکی بیام , خندید گفت نه بابا نترس , بعد یه آقایی وایساده بود گفت نترس اگه غش هم کردی باید بیارنت همینجا درمانگاه دیگه خلاصه کل ملت بسیج شدن دلداریم دادن , دیگه دندونمو کشید اصن تو بگو یه هاله ای از درد هیچی به هیچی , ولی الان داره درد میکنه :(( خلاصه گفتم بیام واستون تعریف کنم که دندون کشیدن اصن و ابدا درد نداره با خیال راحت میتونید 32 تاشو هم با هم بکشید حتی :دی و مث یه دختر خوب تو هفته هم میرم چنتاشو گفت پر کنی بهتره پر میکنم ^_^ تازه گفتم دندونمو میخوام ببرم گفت نه نمیشه دندونو ببری بخاطر عفونتو اینا :(

 

بعد نمیدونم چی شد این دندونو کشیدم خوشگلتر شدم یا چی :| شایدم صورتم کج شده بوده =))))))) کل ملت بهم که میرسیدن وایمیسادن نگام میکردن , یا وایمیسادم که ماشین رد بشه بزور توقف میکردن تا من اول رد شم :))) حالا آدمای الکی هم نه ها مخلوقات زیبای خدا که جای تعجب داشت واسم :دی دیگه رفتم دفترچمو تمدید کنم یه ساعت نشسته بودم هی یکی از آقایون کارمندا میومدو میرفت , بعد آخرش خودش اومد پای باجه دیگه دیدم همه قبلو بعد من رفتن میگم خانم دفترچه ی من چی شد , آقاهه زود اومده میگه دفترچه قدیمیتو بده بهش دادم , زود رفت دفترچمو آورد حین دادنش بهم گفت مجردی ؟! هیچی دیگه اون لحظه دقیقا این بودم  دید کلا یهو وارفتم یه بهونه ای آورد منم هیچی نگفتم , فقط میخواسم بزنم تو دهنش بگم خب یه ساعت پیش هم دفترچمو میدادی هم سواله واموندتو میپرسیدی منو الکی نمینشوندی , ولی خب دیدم در شان من نیس با سکوت به رفتن ادامه دادم :دی 

 

بعدترشم رفتم کارت ملی هوشمندمو گرفتم ^_^ انقد خوشگله عکس حافظم پشتش گذاشتن خیلی خوشم اومد 

دیگه اومدم سر خیابونمون بستنی هم واسه خودم خریدم اومدم خونه خوردم , اونوقت این سوپری سر کوچمون یه پسره توش هست به غایت مهربونه آدم دوسداشتنی هست , به داداشم میگم اسم این پسره چیه من خیلی دوسش دارم نمکیه , نمیدونم چرا جای اینکه اسمشو بهم بگه بهم گفت کصافط 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:22توسط ..ف@طمه| |

√ اینجا داره یکم بارون میاد , البته این یکم باعث آب گرفتگی همه جا شده , اونوقت یکی از همکارای گوگولیمون صب به مسول محترممون پی ام داده امروز بیایم سر کار یا تعطیلیم؟!  هیچی دیگه کارد میزدی خون مسئول محترم در نمیومد :)))

البته تو رادیو هم صبی با خنده میگفت تعطیلی تصویب نشده واسه مدارس , دیگه زشته بخاطر یه نم بارون تعطیل کنن :دی

 

خعلی روز خوبی بود صب بدون چتر و یکم خیس شدن , ولی ظهری برگشتنه باز بدون چتر و خیلی خیس شدن در حد موش آبکشیده , اصن تاکسیم نبود دیگه بالاخره گیر اومد, اونوقت میخواس از پلای رو گذر بره بالا اولش آب گرفته بود یهو فوران میکرد بالا میریخت رو ماشین انگاری که یهو میرفتیم تو دریا و میومدیم بالا :دی خدایی خیلی خطرناک بود ولی خب خدا رحم میکنه دیگه رحمش بلاس عزیز دل , آقوی راننده هم ساکت فضا در سکوت بود که هی من میگفتم وااااای :)) دیگه به حرف اومد یکم از آبگرفتگی جاهای دیگه واسم گفت که یعنی الان خوبه نگران نباش جاهای دیگه والسفاتره , دیگه پیاده شدم همینجور با دلشادی داشتم میومدم دیگه رسیدم وسطای خیابونمون که دیدم دوسی جونمم داره میره خونه , صداش کردم کلی با هم جیغو ویغ کردیم بخاطر بارون , که گفت بریم سر خیابون پفک بخریم بیایم؟! گفتم بزن برررریم , دیگه من صبی پفک خورده بودم گفتم بستنی بخوریم , خریدیم و رفتیم پارک بغلمون یکم راه رفتیمو بستنی خوردیمو برگشتیم و خعلی کیف داد اصن یه وضی , دیگه لازم نیس که بگم آب میچکید ازمون که هان 

 

√ گفتم عروسی اون دوستم لباسم با یکی از فامیلاشون یکی بودا , فقط من سورمه ای بودم اون مشکی , اونوقت دختره به دوستم با فیسو افاده گفته لباسمم مث دوستت بود ولی خب لباس من ترکیه ای بود ( فک کنم منظورش همون ترک بود) لباس دوستت ایرانی  بود :| هیچی دیگه من که هیچ ادعایی نداشتم  (البته مطمئنم یه مارک بود جفتش و حتی جفتمونم از یجا خریده بودیم :دی) ولی خب انقد زورم گرفت که به دوستم گفتم برو بهش بگو برو درتو بذار *  دوستمم گفت عجیجم ناراحت نشو خواسته کلاس بذاره , ملت چقد افاده ای شدن توبه یادش نیست میومد میچسبید به من هی حالا واسه من افاده میریزه بیرون:@ هیچی دیگه معلوم نی چقد لجم گرفته ازش :دی

* این کلمه رو من همچین معنیشو درست نمیدونم اگه بده بگید تا برش دارم 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 18:39توسط ..ف@طمه| |

دیگر پذیرفتم که

تنهایی بدیهی است

حتی اگر از آسمان آدم ببارد!

 

"رویا باقری" 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:39توسط ..ف@طمه| |

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 21:12توسط ..ف@طمه| |

 رفته بودم  واسه مدرک موقتم , اونوقت با عرض معذرت تسویه کرده بودم ولی خب 115 تومن دوباره کردن تو پاچم , آقاهه میگفت بچه ها دانشگاه جامع کلم رفتن نتیجه ای نداشته که این بدهی چی بوده عاخه , منم مث یه بچه ی حرف گوش کن کارت دادم کشید اصن نگفتم به چه حسابی ریختی , به قول دوستم ماس شل بازی در آوردم دوباره :دی اونوقت یکی از دوستام خودش تو یه دانشگاهی کار میکنه بهش گفتم بره بگیره مدرکشو بدهیم داره , بعد زنگ زده دانشگاه جامع بهش گفتن شما هیچی بدهی نداری در صورتی که همه ی ورودیامونو بدهکار کردن , بعد به من میگفت آخه رو چه حسابی دادی رفت گفتم عامو بالاخره که میگرفتن منم با آرامش دادم رفت :دی اونوقت اومدم با ناراحتی به مامانم گفتم الکی باز پول گرفتن , مامانمم یهو برگشت گفت یه تومنم میخواسن باید میدادی بالاخره باید مدرکتو بگیری اشکالی نداره  هیچی دیگه خواسم بگم هی نیاین بگین اصفهانیا فلان , البته که مامان من یه اصفهانی اصیله ولی خب بعضی وختا لارج بودنش در ذهن نمیگنجه و نمیخونه با اصالتش اصلا 

 

 دیگه باید به فکر عینک باشم واقعنی , چشمام دیگه یارای دیدن درش نیس :پی جدیدنم هی اشک تو چشمم جمع میشه دوستمم هی میاد میگه میخوای بیا تو بغلم گریه کن باز (آخه همیشه تو بغل اون گریه میکنم :دی) ولی خب بهش اذعان میکنم نه این اشکه یه چی دیگس شاید از ضعیفی چشمامه , اونوقت یه فریم زرد خوشگل رو چشم یکی از آشناها دیدم از تهران گرفته البته , اونوقت دارم در به در دنبالش میگردم به خواهرشم گفتم مارک عینکرو بپرسه واسم ولی خب هنوز خبرم نداده , خودمم هر چی تو مغازه ها میبینم زرد تابلوئه قناری گونه هس , بعد دارم همش به این فک میکنم برم یاد بگیرم شالگردن بافتنو (کاری که چن ساله دوس دارم یاد بیگیرم ولی امان از بی حوصلگی) اونوقت با فریمم یه شالگردن زرد ببافم ست کنم , حالا هنوز فریمو نخریدم بافتن شالگردنم یاد نگرفتم همش دعا میکنم کاموای زرد ملیح باشه تو بازرا 

 

 

 هوا از 2 نفره گذشته ,

دیگه الان باید 60/70 نفری عین پنگوئنا دوره هم جمع شیم یخ نزنیم 

(بامزه بود دوسش داشتم)

 

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:25توسط ..ف@طمه| |

 نمیدونم این دل آشوب الانم مال این قرص جدیدس یا ؟!

 

 از چرخیدن تو وبا رسیدم به یه وب گروهی , همه هم سنو سال خودمن , ولی اونا بزرگن من چرا هنوز دغدغه هام مث دغدغه های نوجوناس !؟ دیشب چنتا پستاشونو خوندم احساساشون (خوب یا بد) که بزرگونه بیانش کرده بودن , نمیدونم چرا حس غم بهم دست داد حس کردم چقد هنوز بچه ام ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت 10:39توسط ..ف@طمه| |

آن ها به من گفتند

تا کاری کنم

او عاشق شود

می بایست 

کاری می کردم

که او بخندد

اما می دانی !

 

هر بار که 

او می خندد 

کسی که عاشق می شود 

خود منم ...

 

" توماسو فراری؟ "

 

 آهنگ سلیقه ی راحیل عزیزم ...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:26توسط ..ف@طمه| |

 دیروز تاسیساتیامون اومدن واسه اتاقامون بخاری نصب کنن , اونوقت اول از اتاق من شرو کردن , بعد همکارمون هی بهشون میگفت بخاری خوب واسه این اتاق بذارید ایشون معاون مرکزن , منم وایساده بودم بالای سرشون هی بهم نگا میکردو با آبو تاب میگفت اتاق معاون باید بخاریش خوب باشه  منم هر هر میخندیدم البته آروم , بعد اومد بهم گفت خانم الف به آقاهه میگم این معاون ما خیلی بد اخلاقه توروخدا واسش درس کارانجام بده بعد منو اذیت میکنه , اونوقت آقاهه هم بهش گفته نه بهشون نمیاد انقد بد اخلاق باشن که , هیچی دیگه از دیروز بهم میگه معاون کار نداریامروزم شیرینی داشتیم اونوقت همین همکارمون رفته به زنش گفته شیرینی نامزدی خانم الف هست , اونم زودی پاشد اومد دعوام کنه چرا بی خبر که فهمیده بود الکی بهش گفته , اومد کلی دور هم خندیدیم ,  بهم گفت اومدم ببینم بدون خبر چه کاری بود کردی من پسرم به تو علاقه داشت :دی پسرش همین دوس جونمه که هر روز میاد میگه میای بازی کنیم , من دوست دارم :))

 

چن روزه ساعت کاریم عوض شده و از 5 روز که تا 5 میموندم شده دو روز فقط بقیشم 2 میرم , بعد از اونروز همه یه جورایی ناراحتن :( تازه روز اول که انقد گفتن الان میخوای بری؟! که وسط راه برگشتم چون سیستما همش قط شد و باید برمیگشتم :| هیچی از اونروزم همش تیکه میندازن , با ذوق بیدار میشم حاضر میشم برم سر کار ولی رفتارای اینارو میبینم اصن تموم حسو حالم نابود میشه , حتی صمیمی ترین دوستمم امروز برگشته جلو مسولمون به شوخی میگه تو که بیکاری فلان کارو بکن , گفتم تو آخه منو کی بیکار دیدی , یا امروز نرفتم تو اتاقا کار داشتم یکی از بچه ها گفت امروز نیستی !؟ میگم کار دارم اونوقت یکی دیگشون برگشته میگه مگه تو کاریم داری !!! گفتم نه میشینم پامم میندازم رو پام , غمگینم میکنن با این رفتاراشون ...

 

  نه می توانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم.
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتاده ایم!


"ژان پل سارتر"

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 21:36توسط ..ف@طمه| |

 هیچ وقت اهل استخاره نبودم ولی نمیدونم چیطو شد امسال دوبار گرفتم با نت هم البته ؛)  اون سری قبلی که گفت خیلی خوبه انجام بده و انجام دادم و از نتیجشم خعلی راضیم (البته اینو میگفت عذاب الهیم هست انجام میدادم :پی) , اونوقت الان واسه یه چی دیگه گرفتم و خب خودم هم میدونم آخر بی عقلیه کارم , ولی خب گفتم شاید باز مث قبل یه جوابی یه چی بشنوم همچین خریتمو با چاشنی آرامش انجام بدم , ولی خب همچین زد تو دهنم جواب این یکی که دیگه به این استخاره ایمان آوردم  البته فهمیدم جواب گولکی هم به آدم نمیده :پی

یکی بیاد واقعا به من بگه چرا آخه دارم اینکارو میکنم :| باور کنید من در کار خودم موندم و همش یه علامت سوال شدم واسه خودم !!!

 

 من یک دوزیستم
به ندرت با تو ..
و اغلب بدون تو !
می توانم زندگی کنم ...

"علی صالحی"

یعنی این عشقو میشه چاشنی یا تشبیه همه چی کرد , دوس داشتم اینو بامزس  

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان ۱۳۹۴ساعت 18:44توسط ..ف@طمه| |

 

بعد این همه وقت بوش هنوز همون بو بود , هنوز بوی نوزادیشو میده ...

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 19:12توسط ..ف@طمه| |

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:0توسط ..ف@طمه| |

√ پریروز اصن گیج بودم از صب (یعنی چن روزه سر کار مشکل داریم اونوقت مرکز قبول نمیکنه , همین که خودشون کانکت میشن چک کنن مشکل برطرف میشه خاک بر سر :دی دوروزه هیشکی کار نکرده میگن اشکال تعمدیه :| منم کلافه کردن )  , تا جایی که دوستم تا دیدم میگه وا چیطو شده تو چشمت مداد نکشیدی !؟زودی نگا کردم دیدم بعله یادم رفته و خب بعد این همه سال اولین باری بود چنین فاجعه ی گتی رخ میداد ,بعد عصرش با هم رفتیم بیرون اونوقت از یه مغازه ی مانتو فروشی اومدیم بیرون چن قدم رفتیم که دوستم یهو گفت ف@طمـــــه این چیه دستت , که بعله یه مانتو گرفته بودم دستم خوشال اومده بودم داشتیم میرفتیم , دیگه دوتامون انقد خندیدیم که ملت هاجو واج شده بودن , زودی دویدم رفتم بذارم سر جاش مرده هم متوجه شده بود من گیج زدم ولی آقایی کرده بود سرو صدا نکرده بود تا من برگردم , اونوقت دیده من نمیام داشت میومد از مغازه بیرون دنبالم که دویدم دادم دستش عذر خواهی کردم , تازه دزدگیرم داشته ولی صداش کم بود ما دوتا هم فک کنم کر شده بودیم 

 

√ دیگه تعبیرای خواب هم الکی شدن :دی یه خواب فجیعی دیدم که تعبیرشو خوندم میشد مال , بعد خب خودمم میدونستم در حال ریختن حقوقمون هستن :| این چه وضشه چن روزه گذشته خبری نشد که , من منتظر چاه نفته هستم با یه حقوق الکی خوابمو تعبیر شده نمیدونم , صرفا جهت اطلاع دادن به خدا 

 

 

 كسى كه مى‌ماند
پيامبر است
به او ايمان بياوريد!
ماندن
كم معجزه‌اى نيست در عصر ما...

"مهدى شاه محمدی"

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:18توسط ..ف@طمه| |

√ مانتو فرمم یکمی واسم تنگ شده بعد چن روزه مانتوهای دیگه میپوشم میرم سر کار , اونوقت امروز کله گنده های خودمونو کله گنده های تهران اومده بودن بازدید مرکزمون , مسولمونم بهم گفت میگما اومدن چادر بپوش , گفتم وا چرا مانتوم مگه بده !؟گفت آره و یکم مودبانه اذعان کرد قرطی گونس , گفتم خو زودنتر میگفتین چن روزه نپوشم گفت ترسیدم ناراحت بشی , گفتم نه بابا و اینا , اونوقت اومدم خونه تعریف کردم جریان اومدن بازرسامونو بعد آخرش مامانم برگشته میگه خوبه پس امروز با مانتو خوشگلت رفتی 

 

√ همیشه شاکرم واسه تموم نعمتاش , واسه همه ی لحظه های خوبو بد زندگیم , اعتماد دارم همیشه بهترینارو جلو روم گذاشته و میذاره ... 

تموم لحظه هایی که بخاطر همه چیز ازش سپاسگزاری میکنم قشنگترین لحظه های زندگیمه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 18:32توسط ..ف@طمه| |

حوصلم سر رفته آهنگ درد دلتنگی گروه 25 باندو گذاشتمو متنشم جلوم , میخونمو صدامو ضبط میکنم , نو حین خوندن خیلی حس داشتمو فک میکردم خوب میشه ها , ولی خب نتیجش شدم انگار مث یه مرغی که داره زور میزنه و تلاش میکنه تخم بذاره ولی به ناحق تخمش پوک در میاد  تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته :))

مرتبطش :)))

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت 18:34توسط ..ف@طمه| |

ای وای بر اسیری ، کز یاد رفته باشد

در دام مانده صید و صیاد رفته باشد ...

 

" حزین لاهیجی"

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 17:9توسط ..ف@طمه| |

 انار که دلتنگ میشود منتظر چاقو نمی ماند بر سر درخت می ترکد !

"مرد دیوانه"

 

 تکرار مسواک زدن در همه شبها، دندانها را سفید می کند
و تکرار خاطرات در همه شبها، موها را ...
گاهی عمر تلف می شود ؛
به پای یک احساس ...
گاهی احساس تلف می شود؛
به پای یک عمر!
و چه عذابی می کشد،
کسی که هم عمرش تلف می شود؛
هم احساسش ....!
پاییز از مهر شروع نمی شود،
پاییز از بی مهری ها شروع می شود ....

"سوده"

 

 اینم هست :)

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 10:22توسط ..ف@طمه| |

تقریبا از 8 صب تا الان که 5 هس دارم فیلم یوسف پیامبر نگا میکنم , الان رسیده به جاییش که اومد پیش زلیخا خیالم راحت شد اومدم یه سر نتو برم بازبه بقیش برسم  با گوشی همه جا میچرخما ولی تا نیام با سیستم دوباره همونارو ببینم حس نت گردیم ارضا نمیشه نمیدونم چرا :|

همه ی وبلاگیا رفتن جاهای دیگه مینویسن , مثلا اینستا یا بقیه ی جاهای دیگه و فک نمیکنم از نت به کل دس کشیده باشن , اونوقت ما که به عشق اولمون پایبند موندیم چرا واسه همه تعجب آوره آخه :پی

هیچی اومدم یکم حرف بزنم رفع دلتنگی بکنمو برم کار خاصی نداشتم ^_^

 

ای جونم اینو :))

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 17:15توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi