چن روزه ساعت کاریم عوض شده و از 5 روز که تا 5 میموندم شده دو روز فقط بقیشم 2 میرم , بعد از اونروز همه یه جورایی ناراحتن :( تازه روز اول که انقد گفتن الان میخوای بری؟! که وسط راه برگشتم چون سیستما همش قط شد و باید برمیگشتم :| هیچی از اونروزم همش تیکه میندازن , با ذوق بیدار میشم حاضر میشم برم سر کار ولی رفتارای اینارو میبینم اصن تموم حسو حالم نابود میشه , حتی صمیمی ترین دوستمم امروز برگشته جلو مسولمون به شوخی میگه تو که بیکاری فلان کارو بکن , گفتم تو آخه منو کی بیکار دیدی , یا امروز نرفتم تو اتاقا کار داشتم یکی از بچه ها گفت امروز نیستی !؟ میگم کار دارم اونوقت یکی دیگشون برگشته میگه مگه تو کاریم داری !!! گفتم نه میشینم پامم میندازم رو پام , غمگینم میکنن با این رفتاراشون ... √ نه می توانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم.
امروزم شیرینی داشتیم اونوقت همین همکارمون رفته به زنش گفته شیرینی نامزدی خانم الف هست , اونم زودی پاشد اومد دعوام کنه چرا بی خبر که فهمیده بود الکی بهش گفته , اومد کلی دور هم خندیدیم , بهم گفت اومدم ببینم بدون خبر چه کاری بود کردی من پسرم به تو علاقه داشت :دی پسرش همین دوس جونمه که هر روز میاد میگه میای بازی کنیم , من دوست دارم :))
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتاده ایم!
"ژان پل سارتر"
| De$ign : KHanOomi |