دیروز تقریبا یه 10 مین قسمت شد مرد تلخ ِ گرامی و بانوی
عجیجِ دوسداشتنیشو ببینم , خب واسم از قبل از شمال چایی(هم سیاه هم سبز)
آورده بودن ؛ و الانم که اومده بودن شیراز داشتن برمیگشتن تهران سر خونه زندگیشون
من دم رفتن دیدمشون , و همون یکم وقت کلی روحیم عوض شد کنارشون :) مرد تلخ خب عامو میموندین من یکم باهاتون درد دل میکردم
راهنماییم میکردین , خجالت نمیکشی اقد زود پاشدین رفتین , اینه رسم رفاقت
آخه میخوام بودونم من تو این ولات غربت شایدم قربت برم دردمو به کی بگم
(ایکون عذاب وجدان انداختن تو دلت :دی) ممنون واسه چایی خوشمزه خوبویی که واسم آوردین :)
گفتم که ایشالا میاین خونم جبران میکنم , فقط سال اولی که میاین حالا یکم
برنجی که پختم شل بود یا نپخته به روم نمیارید دیگه ؛ بزرگوارید میدونم √ صب این عکسو تو پلاسِ گیر سه پیچ دیدم , یعنی هلاکش شدم اون موقه تا حالا =))))

| De$ign : KHanOomi |