انتهای بیراهه

خب دیشب یکی از قشنگترین شبای من تو این چن سال بود دیدن دوسیم تو لباس عروس , بعله دیگه دیشب دوسی زهرام عروس شد البته عروس که نه یه تیکه ماه شده بود , البته تیکه ی ماهم که نه خود ماه :قلـــب

خب قبل از رفتن همش یاد عروسی مژده بودم که اون سوتیای اونجارو اینجا اعمال نکنم :دی و خب سوتیای جدید اعمال کردم که خب چنتاش گفتنی نیس والو :دی 

دیشب وارد تالار که شدیم یهو یه کله ی عروس اومد جلو چشم کلی نگاش کردم گفتم یعنی عروس شدن انقد تغیییرو تحول دنبالشه , بهش گفتم دوسی تویی :)) بعد دیدم نه واقعا این یه آدم دیگس , گفتم ببخشید اینجا چنتا عروسی مگه برگزار میشه ؟! گفت عروسی کیو میخواید گفتم عروسی الف اینا ,گفت بفرمایید همینجاس , گفتم نه عروس که شمایید گفت نه , گفتم ر جون شمایید(زنداداشش) گفت نه من خواهر شوهرشم (همینجا بگم دوسی منو ا.یده کلی از دست این خواهر شوهرت حرص خوردیم آخه چه وضشه لباس سفید پوشیده تاجم گذاشته :| ) ,

خیلی شب خوبی بود همیشه دوسداشتم دوسی زهرا و دوسی ژ.المو تو لباس عروس ببینم , که دیشب این یکی آرزوم بر آورده شد و خب اصنم باورم نمیشد عروس شده نمیدونم چرا واقعا , شاید چون همیشه دوسیو واسه خودم میخواسم نگهش دارم ترشیش بندازم حتی, ولی خب نشد انگار دست تقدیر از دست من قویتر بود نامرد ؛))

سوتی بعدیمونم این بود که منو مامان گرام خب هیشکیو نمیشناختیم عدل رفتیم وسط یارون شوورش نشستیم , دیگه بعدشم هی میگفتم پاشو بریم تو یارون عروس میگفت مامان زشته جسارتو بی ادبیه , ولی خب بعدش دیگه یه ردیف رفتیم اونورتر :پی

و خب من فک کنم واقعا دیشب ما حس یارون شوورو داشتیم عاخه موقه ی کادو هم(این مال اینه بسکه عروسی نرفتما) ؛ یارون شوور اعلام کرن کادو ببرن یجاش تموم شد من فک کردم همینه پاشدم رفتم کادومو دادم , بعد چن لحظه بعد اعلام کردن اقوام عجیج عروس بیان کادوهاشونو بدن که من اینجوری:|

دوسی باید یه جشن تو خونت بیگیری من دیشب نرخصیدما اون 2/3 دقه هیچ دردیو از من دوا نکرد گفته باشم :دی عروسیت کم بود من باز ادامشو میخوام نمیشه کاری کنی مثلن فردا شبم یه جشن دیگه بگیری خب:پی

دوسی عزیزوم خودت میدونی چقــــدر دوست دارم چقدر برام عزیزی , و شاید تو این چن سال اخیر این اتفاق یکی از قشنگترین اتفاقای خوب زندگیم بود :-* انشالله کنار هم همیشه شادو خوشبخت باشید :x

(دست راستتم که دیگه زدی تو سرمون ایشالا بعدیشم خودمم =)) (اینو خودم گفتم شما هی نیاید بگید ایشالا بعدیش خودتآ)



       


نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:6توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi