انتهای بیراهه

داداش دومیه رفته بود خرید و کلی چیزای خوشگل خریده بود و خب کمپلت تیپش عوض شده , بعد منو داداش سومی هی کلی دعواش کردیم که خب الان شکل آدم شدیا (صمیمیته نه بی احترامی خب:دی) چی بود انقد بد تیپ میگشتی, تیپشم بد نبود ولی الان خب خعلی عوض شده (نمیدونمم با کی رفته بود خرید حالا :-؟ )دیگه خلاصه سومیه هی بهش میگفت دیگه با همین دوستت برو خرید یا نه اصن با فاطمه برو , بعد هی چن دقه یه بار تکرار میکرد نه بعدن با فاطمه برو سلیقش خوبه , بعد هی این میگفت من ذوق میکردم:خجالت , آخه چن ساله سومی میخواد بره خرید همیشه باهاش میرم و خب تا حالا تیپش خوب بوده کسی نگفته بده ,  و خوشال شدم که هر وقت با هم میریم خرید واقعا دوس داره من باشم , البته همیشه هم سلیقه ی من نیست خودش یا مغازه دار یا هرکی چیزیو پیشنهاد بده من نگا میکنم به دلم بشینه و ببینم رو تن به آدم میاد حتما مصر میشم بخره ؛ و خب بدم باشه تابلو قیافه ای میپیچونم بهم که طرف میفهمه بره گذر کنه از اون

 این پست الی عزیزمو که خوندم پر شدم از حسای خوب ؛ اینکه من چقد داداشامو دوس دارم درسته انقد سرشون غر میزنم جیگرمو له کردن جیگرشونو خون کردم :دی ولی خب همو دوس داریم :قلب



                                                       


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:2توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi