داداش دومیه رفته
بود خرید و کلی چیزای خوشگل خریده بود و خب کمپلت تیپش عوض شده , بعد منو
داداش سومی هی کلی دعواش کردیم که خب الان شکل آدم شدیا (صمیمیته نه بی
احترامی خب:دی) چی بود انقد بد تیپ میگشتی, تیپشم بد نبود ولی الان خب خعلی
عوض شده (نمیدونمم با کی رفته بود خرید حالا :-؟ )دیگه خلاصه سومیه هی
بهش میگفت دیگه با همین دوستت برو خرید یا نه اصن با فاطمه برو , بعد هی
چن دقه یه بار تکرار میکرد نه بعدن با فاطمه برو سلیقش خوبه , بعد هی
این میگفت من ذوق میکردم:خجالت , آخه چن ساله سومی میخواد بره خرید همیشه باهاش
میرم و خب تا حالا تیپش خوب بوده کسی نگفته بده , و خوشال شدم که هر وقت با هم میریم خرید واقعا دوس داره من باشم
, البته همیشه هم سلیقه ی من نیست خودش یا مغازه دار یا هرکی چیزیو
پیشنهاد بده من نگا میکنم به دلم بشینه و ببینم رو تن به آدم میاد حتما مصر
میشم بخره ؛ و خب بدم باشه تابلو قیافه ای میپیچونم بهم که طرف میفهمه بره گذر
کنه از اون این پست الی عزیزمو که خوندم پر شدم از حسای خوب ؛ اینکه
من چقد داداشامو دوس دارم درسته انقد سرشون غر میزنم جیگرمو له کردن
جیگرشونو خون کردم :دی ولی خب همو دوس داریم :قلب


| De$ign : KHanOomi |