انتهای بیراهه

اصلن آدم مهمونی برویی نیستم , فقط خونه ی یکی از دوستامه که میرم شبم میمونم البته اونم بسکی اصرار میکنه و خودشم سالی یه بار میاد همش منو میبره خونشون ؛ یعنی کلا نمیدونم شاید چون خیلی کم مهمان گیرمون میاد (آخه فامیل که جز یه خاله شیراز نداریم دوستان هم کم میان), دیگه مهمونی رفتن دوس ندارم و روم سفید حوصله ی مهمونم ندارم کلن :دی ولی خب امروز دلم بدجوری هوس یه مهمونی رفتن کرده خیلی از دوستام هستن عمریه میگن بیا خونمون ولی نمیدونم چرا نمیتونم خونه هاشون برم , دوست خودمو میخوام ولی اونم داره میره سفر درگیر کاراشه روم نمیشه بگم میخوام بیام خراب شم پیشت , هیچی دلم به حال این همه بی کسیمون سوخت اصن :(


امروز اولین بار یکی از استادامونو دیدم , یه زن جوون بسیار شیکو خوشگلو خوش تیپ و فوق العاده خوش اخلاق ؛ ودقیقا آخر کلاس به بچه ها گفتم یکم فیلم بگیریم ببریم نشون اون فیثوی فیلانی بدیم تا بخوره تو سرش انقد فیث واسه ما اومد ؛ بیاد ببینه چه تیکه ای شده استادمون تازه انقدم مِربونو خوب:دی


به لیوانم (همین آبیه گل و زنبور داره ) خیانت کردم امروز رفتم یه لیوان یجور دیگه زرد خریدم :دی گوشیم قاط زده بدبخ بعد درس شد عکسشو میذارم کلی ذوقشو کردم کلی ذوقشو بکنید



                                               


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:20توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi