انتهای بیراهه

√  یعنی من چن ماهه دارم روز شماری میکنم تولد وبلاگم پست یادم نره واسه تولدش بذارم , بعد یکی از دوستان عزیز اومده خصوصی اینو واسم گذاشته جای تبریکشه یعنی , جا داره بهش بگم من از دست این بعضی کارای شما تا حالا خود.کشی نکردم خیلی واقعا


√  بعد داشتم میرفتم یونی تو راه دبیرستان دخدرونه هارو دیدم , بعد پرده ی جلو مدرسشونو دیدم تو دلم خندیدم گفتم آخی یادش بخیر دم مدرسه ها هنوز پرده داره مگه آخه ؟! و خب هم دلم سوخ هم مزقره کردم یه جورایی:دی بعد دقیقا رسیدم به یونی تو برد دیدم این کلاسمون افتاده تو ساختمون جدید دومیمون و وقتی رفتم دیدم یه پرده ی قطوری از این ور در کشیدن به اونور و همونجا دوباره به چوب بی صدای خدا پی بردم


بعدترش دقیقا یه چیزایی یه حسایی یه خوشالیایی یهو میگیرتم که هی همش میگم خب این چه وضشه این ذوقه دیگه مال این سن نیست خب چرا هنوز حسامون بزرگ نشدن موقر نشدن :دی

(واسه این بندم که باز من گنگ حرف زدم بگم که خب من هر از گاهی دیدین که یه چیزای گنگی میگم که واسه خودم بمونه ؟! تو شادیو ناراحتیام , بعد مثلن الان که برمیگردم میخونموشن بعضیاشون یادم نیس اصن چه اتفاقی افتاده بوده :دی ولی خب مثلن الان اینو همیشه یادم میمونه نگران نشید )

بعد یعنی معلوم بود من امروز یه خبری شنیدم خعلی خوشالم عایا , ئهههه کادوی تولد وبوم بوده حالا فهمیدم



                  


نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:47توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi