انتهای بیراهه

√یه سال همه جا سنگشو به سینه زدم ، هرکاری براش کردم ، همه جا پشتش بودمو کمکش بودم که الان برگرده با غرور بگه شرایطتو میسنجی میبینی با این وضعیت میتونی کار کنی یا نه !!! مسولمونو میگم همون که بارها براش نوشتم که چقد خوبه نمیدونستم بالخره اونم آدمه و پای منافعش که بیاد وسط همه چی تغییر میکنه ، یه کاری که وظیفه ی صد درصد خودش بود شد وظیفه ی من , در صورتی که من چند ماه خودم تنها داشتم کارشو انجام میدادم و حرف نمیزدم ، و حتی گفته شد اگه نتونمم انجام بدم بمونم عصرا یا صبا زودتر برم یا حتی ممکنه روز تعطیل مجبور باشم بیام اداره ، نگفتم تو پول ساعتای اضاف کاریتو میگیری من چی باید همینجوری بیام ولی هیچی نگفتم ، چقد دوسش داشتم ولی دیگه یه هفتس حالم بد میشه میرم سر کار ، اگه مسولای قبلیمون هر کمو زیادی داشت رابطمون خورده ای نبود چون اونا یکم سرسختی جز خلقیاتشون بود ، که هرچند اونا با اون خلق هیچ وقت اینجور واسه من قد علم نکردن که الان کسی که مث یه دوست بودیم کنار هم اینجور کرد ، کسی که میدید من با عشق دارم همه جا کمکش میدم و از کار کردن نمیترسمو از زیرش در نمیرم ...

تو یه هفته دوبار منو صدا زده شنبه ی پیش و امروز تذکرای چرتو پرت داده ، نمیدونم جولون قدرت بود یا چی ، البته من حوصله ی تعریف کاملشو ندارم فقط جای تاسف داشته و هیچی دیگه ...

یه هفتس از خدا میخوام یه موقعیت دیگه جلو پام بذاره که دیگه نرم و نبینمش تا این حد بهم سخت گذشته ، و همش تاسف میخورم از این عرضه ی نداشتم که نمیتونم یه کار دیگه واسه خودم پیدا کنم ...

خودش بچه ها که اذیتش میکردن میومد واسه من  میگفت هرکه را مهر نموندم شده بیگانه ی من حالا من برم از بی وفایی خودش اینو واسه کی بگم ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 18:42توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi