دیگه چهارشنبه صب حرکت کردیم ، وای که چقد اتوبوس خره :(( نمیدونم چطور من تا سالهای قبل سالی چند بار میرفتم اصفهان من چن وقته دوس داشتم تنها زندگی کنم ،بعد خونه ی دختر عمش انقد بزرگ بود و خب تو حیاطم یه خانم تنها مستاجرشون بود ، ولی من شب تا اومدم بخوابم انقد میترسیدم ، به خودشم نگفتم ترس بندازم تو جونش آروم واسه دوستم اظهار ترسو لرز میکردم :)) دیگه گفتم پس من چطور انقد دوس داشتم تنها باشم :پی البته من دوس دارم تو آپارتمان باشم نه یه خونه ی درندشت ،نمیدونم بازم دوس بدارم برم یه مدت تنها زندگی کنم یا نه;)
یه قسمت بزرگ زندگیمو بخاطرش از خیرش گذشتم دیگه واسه چیزای دیگه به حرفش گوش نمیدم ...
خیلییی خوش گذشت، چقد هوای الان اونجا خوب بود ، دختر عمش پدر مادرش فوت کردن و تنها بود ، کلی رفتیم گشتیم خندیدیم ، راستی نگفتم قبلش دوستم شب اومد پیش من که صب باهم بریم ترمینال، شب داشت لنزشو در میاورد که پرید از دستش گم شد ، و انقد ترسیدیم جفتمون که حد نداره چون لنزش لنز معمولی نیست و اگه پیدا نمیشد بدبخت میشدیم ، دیگه یه ساعت تموم اتاقو ریختیم بهم در حد سکته بودم ، دیگه خدای محمد زدو پیداش کردیم ،هی میگفتم وای خدا یه تومن از کجا بیاریم لنز بخریم وای خدا سفرمون کنسل شد :دی یه شوک شبی بهمون وارد شد ، یکیم تو ترمینال رفتیم تو این اتاقکایی که بانک، شهر گذاشته واسه ای تی اماش پول بگیرم که اومدیم بیایم بیرون باز نمیشد ، یعنی دیگه کرکو پرمون ریخت:))نوشته بودن به سمت راست باز میشه ، من هرچی میکشیدم کشویی بود باز نمیشد ، دیگه چون ترسیدیم دیر بود دقت نمیکردیم دکمه داره هی میکشیدم ، دیگه تا خدا خواست دوستم دید ،انقد خندیدبم که خدا میدونه :دی گفتم بیا یه سفر درون استانیم با سکته باید بریم ، خعلی خوش گذشت ایشالا زندگیمون پر بشه از این سفرا :) اونجا هم نشستن موهامو رنگ زدن چون تا الان رنگ نزده بودم چون رنگ موهامو دوس داشتم ،دیگه من یه رنگ تیره انتخاب کردم نمیدونم چرا روشن شد ، حالا نمیدونم برم باز تیرش کنم یا نه ، نمیدونم دوسش دارم یا نه
حالا فردا سرکار معلوم میشه یا میگن وای چه زشتی یا خوب شده;) مامانم گفت خوبه ، بابامو یکی از داداشام گفتن زشته:))
| De$ign : KHanOomi |