انتهای بیراهه

تا الان غیر از خانواده با دبیرستان یا دانشگا سفر رفته بودم ، و خب با دوستام مجردی جایی نرفته بودیم ، دیگه دوستم پیشنهاد داد بریم پیش دختر عمش یه شهرستان کنارمون ما هم لبیک گفتیم :پی دیگه به بابام که گفتم گفت نه منم گفتم من که میرم تو هر کاری میخوای بکن، تا همین حد حرف گوش کن یه قسمت بزرگ زندگیمو بخاطرش از خیرش گذشتم دیگه واسه چیزای دیگه به حرفش گوش نمیدم ...

دیگه چهارشنبه صب حرکت کردیم ، وای که چقد اتوبوس خره :(( نمیدونم چطور من تا سالهای قبل سالی چند بار میرفتم اصفهان خیلییی خوش گذشت، چقد هوای الان اونجا خوب بود ، دختر عمش پدر مادرش فوت کردن و تنها بود ، کلی رفتیم گشتیم خندیدیم ، راستی نگفتم قبلش دوستم شب اومد پیش من که صب باهم بریم ترمینال، شب داشت لنزشو در میاورد که پرید از دستش گم شد ، و انقد ترسیدیم جفتمون که حد نداره چون لنزش لنز معمولی نیست و اگه پیدا نمیشد بدبخت میشدیم ، دیگه یه ساعت تموم اتاقو ریختیم بهم در حد سکته بودم ، دیگه خدای محمد زدو پیداش کردیم ،هی میگفتم وای خدا یه تومن از کجا بیاریم لنز بخریم وای خدا سفرمون کنسل شد :دی یه شوک شبی بهمون وارد شد ، یکیم تو ترمینال رفتیم تو این اتاقکایی که بانک، شهر گذاشته واسه ای تی اماش پول بگیرم که اومدیم بیایم بیرون باز نمیشد ، یعنی دیگه کرکو پرمون ریخت:))نوشته بودن به سمت راست باز میشه ، من هرچی میکشیدم کشویی بود باز نمیشد ، دیگه چون ترسیدیم دیر بود دقت نمیکردیم دکمه داره هی میکشیدم ، دیگه تا خدا خواست دوستم دید ،انقد خندیدبم که خدا میدونه :دی گفتم بیا یه سفر درون استانیم با سکته باید بریم ، خعلی خوش گذشت ایشالا زندگیمون پر بشه از این سفرا :) اونجا هم نشستن موهامو رنگ زدن چون تا الان رنگ نزده بودم چون رنگ موهامو دوس داشتم ،دیگه من یه رنگ تیره انتخاب کردم نمیدونم چرا روشن شد ، حالا نمیدونم برم باز تیرش کنم یا نه ، نمیدونم دوسش دارم یا نه حالا فردا سرکار معلوم میشه یا میگن وای چه زشتی یا خوب شده;) مامانم گفت خوبه ، بابامو یکی از داداشام گفتن زشته:))

من چن وقته دوس داشتم تنها زندگی کنم ،بعد خونه ی دختر عمش انقد بزرگ بود و خب تو حیاطم یه خانم تنها مستاجرشون بود ، ولی من شب تا اومدم بخوابم انقد میترسیدم ، به خودشم نگفتم ترس بندازم تو جونش آروم واسه دوستم اظهار ترسو لرز میکردم :)) دیگه گفتم پس من چطور انقد دوس داشتم تنها باشم :پی البته من دوس دارم تو آپارتمان باشم نه یه خونه ی درندشت ،نمیدونم بازم دوس بدارم برم یه مدت تنها زندگی کنم یا نه;)

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:39توسط ..ف@طمه| |

De$ign : KHanOomi